مبانی انسان شناختی تربیت
586 بازدید
تاریخ ارائه : 1/27/2013 12:24:00 PM
موضوع: علوم تربیتی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انسان شناسی 

 

سید علی حکیم

 

 ضرورت انسان شناسى و خود شناسى

 

   تا انسان شناخته نشود نمى توان براى او برنامه ریزى  کرد.

 

   تاوقتی که تمدن های نوین، حالت طبیعی و زندگی روحی انسان را مغلوب ساخته، فراگرفتن دانش انسان‌شناسی بسیار واجب و ضروری بنظر می رسد.

 

تعادل روحی  امروز انسان ها

 

بدن انسان از یکطرف از یک ماشین  پر استقامت‌  است و در مقابل انواع بیماریها و میکروبها و گرسنگی وخستگی مقاومت می‌کند و از سوی دیگر این جسم   پر استقامت به قدری کم استقامت و حساس است که شماره بیماریهای روحی چندین برابر بیشتر از بیماریهای جسمی است.

 

هر سال   بیماریهای جدید و بی‌سابقه بر تعداد بیماریهای روحی اضافه می شود و اگر روال به این وضع بگذرد  میلیون ها بچه یا جوان که فعلا در مدارس و دانشگاهها تحصیل می‌کنند در یک زمانی بعلل بیماریهای روحی به تیمارستانها تحویل داده خواهند شد.

 

و همچنین گفته می شود میلیون ها نفر دیگر از اشخاص هستند که مبتلا به این بیماریها بوده ولی مثل آدمهای معمولی در خیابان راه می‌روند. بیماریهای روحی روز به روز خطرناکتر می شود و مخاطرات این نوع بیماریها به مراتب از بیماریهای سرطان، امراض قلبی، مغزی ،داخلی ایدز ووو شدیدتر است. زیاد شدن بیماریهای روحی ناشی از تمدن سرسام‌آور امروزی وجهانی شدن ارتباطات وسرعت ان  است و تردیدی نیست که وضع زندگی امروز موجبات اختلال مشاعر و سایر کسالتهای روحی را فراهم می‌نماید.

 

پزشکی و روان پزشکی و بهداشت  و روان شناسی امروز با وجود دستورات زیاد خود نتوانسته‌ است تعادل فکری مردم امروز را در مقابل هزاران مخاطرات حفظ نماید.

 

پیشرفت تمدن و بیماریهای روحی

 

با آنکه وضع تمدن  و پیشرفت سریع علوم و صنایع درتمام شئون زندگی بطور محسوس تاثیر نمود، و حتی در نیرومندی بدن و ترکیب عضلات و استحکام استخوان‌بندی بدن تاثیر بسزایی داشته معهذا با نهایت تاسف مشاهده می‌شود نسل انسانی با اخذ این علوم عجیب و بی سابقه بعوض اینکه در مراتب اخلاقی و طرز زندگی و خصوصیات روحی پیشرفت نماید برعکس خوی بربریت و وحشی‌گری اجداد خود را پیش گرفته و تمام اختراعات و اکتشافات را برای نابودی و اضمحلال عالم بشریت مورد استفاده قرار می‌دهد.

 

در عین حال که ناخوشیهای خطرناک، سل، حصبه، دیفتری  وبا و سایر بیماریها تقریبا ریشه‌کن شده و از تلف شدگان هر ساله با وضع محسوسی کا سته شده است اما مشاهده می شود که در عوض تعداد بیماریهای روحی و مغزی افزایش یافته است.

 

در بعضی از کشورها صرف نظر از جنایتکاران که روز به روز زیادتر می‌شوند تعداد دیوانگان و اشخاصی که فاقد مکارم اخلاقی هستند و در تیمارستانها و زندانها زندگی می کنند از بیماریهای جسمی خیلی بیشتر است و مسلم می توان گفت که در یک شهر پر جمعیت بیش از 60 درصد مردمی که در آن زندگی می‌کنند اگر دیوانه نباشند عقل درست و مشاعر منظمی ندارند.

 

حالا خوب فکر کنید ببینید در اول انسان چه بوده‌ و حالا چه شده . آنوقت نادان و بی‌سواد بود و مانند حیوانات در چراگاه طبیعت می‌چرید و با سنگ و آهن و درخت همنوع خود را پاره می‌کرد و امروز که مسلح به این تمدن سرسام‌آور شده‌ از سابق بدتر و وحشی‌تر و بی‌باک‌تر شده‌.

 

تمدن امروز که با این نتیجه نامطلوب مواجه گردیده به ما ثابت می‌کند که تشکیلات اساسی آن بدون در نظر گرفتن خصوصیات و نیازهای ما بوجود آمده است.

 

مقدمه اول: ضرورت شناخت نفس انسان

 

  سازنده و خالق انسان بهترین راهنما در این زمینه است خداوند در مورد انسان شناخت مى دهد و هم او را دعوت به شناخت خویشتن مى کند.

 

در این زمینه آیات و روایات زیادى هست از قبیل:

 

ان الانسان لیطغى أن رأه استغنى

 

نسوالله فانسیئم انفسهم

 

الامام الباقر - فی وصیته لجابرالجعفی - : لا معرفة کمعرفتک بنفسک

 

تحف العقول : 286

 

الامام علی : المعرفة بالنفس انفع المعرفتین

 

غرر الحکم : 1675

 

الامام علی : أفضل المعرفة معرفة الانسان نفسه

 

غرر الحکم : 2935

 

الامام علی : أفضل الحکمة معرفة الانسان نفسه ووقوفه عند قدره

 

غرر الحکم : 3105

 

الامام علی : غایة المعرفة أن یعرف المرء نفسه

 

غرر الحکم : 6365

 

الامام علی : معرفة النفس أنفع المعارف

 

غرر الحکم : 9865

 

الامام علی : أفضل العقل معرفة الانسان نفسه ، فمن عرف نفسه عقل ، ومن جهلها ضل

 

غرر الحکم : 3220

 

الامام الرضا : أفضل العقل معرفة الانسان نفسه

 

البحار : 78/ 352/ 9

 

الامام علی : نال الفوز الاکبرمن ظفر بمعرفة النفس

 

غرر الحکم : 9965

 

الامام علی : کفی بالمرء معرفة أن یعرف نفسه

 

غرر الحکم : 7036

 

الامام علی : من جهل نفسه کان بغیرنفسه أجهل

 

غرر الحکم : 8624

 

الامام علی : کیف یعرف غیره من یجهل نفسه ؟ !

 

غرر الحکم : 6998

 

الامام علی : لا تجهل نفسک فإن الجاهل معرفة نفسه جاهل بکل شی ء

 

غرر الحکم : 10337

 

الامام علی : عجبت لمن ینشد ضالته وقدأضل نفسه فلا یطلبها !

 

غرر الحکم : 6266

 

الامام علی : کفی بالمرء جهلا أن یجهل نفسه

 

غرر الحکم : 7037

 

الامام علی : من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاة ، وخبط فی الضلال والجهالات

 

غرر الحکم : 9034

 

الامام علی : أعظم الجهل جهل الانسان أمر نفسه

 

غرر الحکم : 2936

 

الامام علی : من شغل نفسه بغیر نفسه تحیر فی الظلمات ، وارتبک فی الهلکات

 

غرر الحکم : 9033

 

الامام علی : من عرف نفسه فهولغیره أعرف

 

غرر الحکم : 8758

 

الامام علی : من عرف قدر نفسه لم یهنها بالفانیات

 

غرر الحکم : 8628

 

الامام علی : من عرف نفسه جل أمره

 

غرر الحکم : 8007

 

الامام علی : من عرف نفسه جاهدها ، ومن جهل نفسه أهملها

 

غرر الحکم : ( 7855- 7856)

 

الامام علی : من عرف نفسه فقد انتهی إلی غایة کل معرفة وعلم

 

غرر الحکم : 8949

 

الامام علی : من عرف الله توحد ، من عرف نفسه تجرد ، من عرف الدنیا تزهد ، من عرف الناس تفرد

 

غرر الحکم : ( 7829- 7832)

 

الامام زین العابدین - فی الدعاء - :واجعلنا من الذین عرفوا أنفسهم ، وأیقنوابمستقرهم ، فکانت أعمارهم فی طاعتک تفنی

 

البحار : 94/ 128/ 19

 

الامام علی : من عرف نفسه عرف ربه

 

غرر الحکم : 7946

 

الامام علی : أکثر الناس معرفة لنفسه أخوفهم لربه

 

غرر الحکم : 3126

 

الامام علی : عجبت لمن یجهل نفسه کیف یعرف ربه ؟ !

 

غرر الحکم : 6270

 

فی صحف إدریس : من عرف الخلق عرف الخالق ، ومن عرف الرزق عرف الرازق ، ومن عرف نفسه عرف ربه

 

البحار : 95/ 456

 

دخل علی رسول الله رجل اسمه مجاشع ، فقال : یا رسول الله ! کیف الطریق إلی معرفة الحق ؟ فقال :معرفة النفس ، فقال : یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی موافقة الحق ؟ قال : مخالفة النفس ، فقال : یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی رضا الحق ؟ قال : سخط النفس ، فقال :یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی وصل الحق ؟ قال : هجر النفس ، فقال : یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی طاعة الحق ؟ قال :عصیان النفس ، فقال : یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی ذکر الحق ؟ قال : نسیان النفس ،فقال : یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی قرب الحق ؟ قال : التباعد من النفس ، فقال :یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی انس الحق ؟قال : الوحشة من النفس ، فقال : یا رسول الله ! فکیف الطریق إلی ذلک ؟ قال : الاستعانة بالحق علی النفس

 

البحار : 70/ 72/ 23

 

الامام علی : ینبغی لمن عرف نفسه أن یلزم القناعة والعفة

 

غرر الحکم : 10927

 

الامام علی : ینبغی لمن عرف نفسه أن لا یفارقه الحزن والحذر

 

غرر الحکم : 10937

 

الامام علی : ینبغی لمن عرف نفسه أن لا یفارقه الحذر والندم خوفا أن تزل به القدم

 

غرر الحکم : 10952

 

الامام علی : ینبغی لمن علم شرف نفسه أن ینزهها عن دناءة الدنیا

 

غرر الحکم : 10930

 

الامام الصادق : عرفان المرء نفسه أن یعرفها بأربع طبائع ، وأربع دعائم ، وأربعة أرکان : فطبائعه : الدم والمرة والریح والبلغم ،ودعائمه : العقل ، ومن العقل الفهم والحفظ ،وأرکانه : النور والنار والروح والماء

 

تحف العقول : 354

 

          حضرت رسول (صلى الله علیه وآله): آنکه بدون علم به عمل برخیزد بیش از آنکه اصلاح کند سبب تباهى مى شود.

 

          حضرت على (علیه السلام): به درستى که انسان ناآگاه نسبت به خود به سایر اشیاء هم جهل و ناآگاهى دارد.

 

          حضرت على (علیه السلام): جاهل یا تندروى دارد و یا کندروى.

 

          حضرت على (علیه السلام): اى کمیل هیچ حرکتى نیست مگر آنکه تو در آن حرکت محتاج شناخت و معرفت هستى.

 

          حضرت على (علیه السلام): کسى که نفس خود را نشناخته باشد از راههاى نجات دور خواهد شد. و در گمراهى و جهالت ها غوطهور خواهد شد.

 

          حضرت على (علیه السلام): من در شگفتم که انسان در جستجوى بسیارى از گمشده هاست اما از گم شدن خود غافل است یعنى نسبت به خود جاهل است.

 

          حضرت على (علیه السلام): هر کس نفس خود را بشناسد نسبت به دیگران آگاه تر است.

 

          حضرت على (علیه السلام): هر کس نفس خود را شناخت در حقیقت به نتیجه هر علم و معرفتى رسیده است.

 

          حضرت على (علیه السلام): هر کس نفس خود را بشناسد با آن مجاهده خواهد کرد.

 

          حضرت على (علیه السلام): آگاه ترین مردم نسبت به نفس خود آن است که نسبت به خداى خود ترس بیشتر داشته باشد.

 

          پس خودیابى براى انسان مهم است و مقدمه شناخت خدا (کمال مطلق) و جهان شناخت خود است

 

رابطه انسان شناسی با سایردانش ها:

 

رابطه انسان شناسی  اسلامی با تربیت واخلاق:

 

این سه حوزه دانشی موضوع واحدی دارند وان انسان است اما ترتب ذاتی دارند اگر اخلاق هدف باشد تربیت راه رسیدن به ان هدف است و موضوع تربیت نیز انسان است پس انسان شناسی مقدمه تربیت واخلاق خواهد بود

 

چرا انسان  به  خانواده و روش اخلاقى و تربیتى  نیاز دارد؟

 

          اخلاق و تربیت چه ضرورتى دارد؟ انسان گویى از لحاظ غریزه ناقص آفریده شده است؟ مقصود این است که هر حیوانى از لحاظ غریزه و صفات طبیعى متناسب با زندگى خودش در طبیعت مجهّز شده است ولى خداى تبارک و تعالى بشر را طورى آفریده (وخَلَقَ الأنسانَ ضعیفاً) با اینکه استعدادش از لحاظ ترقى و تکامل از هر حیوانى بیشتر است ولى از لحاظ غریزه و صفات اولیه طبیعى که برایش لازم و ضرورى است بسیار ضعیف و ناقص مى باشد گویى در خود طبیعت بشر این استعداد را قرار داده است که بشر براى خودش آن روش تربیتى و آن خلقى را که لازم است انتخاب و اختیار کند جمله بعثت لا تمم مکارم الاخلاق همین است.

 

          بعضى صفات اکتسابى را که بشر براى سعادت خودش لازم دارد تکمیل بکنم به او ارزانى بدارم.

 

          انسانیت انسان جز این مسیرى ندارد که ابتدا انسان در طبیعت آنطور ناقص آفریده شود بعد دستگاههاى تربیتى و اخلاقى بیایند و آن نقص و ضعف را برطرف بکنند و بشر به قدرت اندیشه و اراده خویش به گمان خویش برسد بنابر این انسان احتیاج به یک سیستم اخلاقى دارد.

 

 

          ضرورت علمى تربیت آدمى:

 

          موجودات جاندار دو قسم اند: یک قسم آنها طورى آفریده شده اند که از آغاز زندگى کاملاً خودکفا مى باشند یعنى براى سازگار شدن با شرایط متغیّر محیط چه از از لحاظ ساختمان بدن و اندامهاى مورد نیاز و چه از نظر مهارت در کار فرمودن بدن و اندامهاى خویش کمبودى ندارند. مراقبت و سرپرستى از جریان رشد این قبیل جانوران ضرورتى ندارد و مفید فایده اى نیست. دخالت در جریان طبیعى زندگى این دسته از جانداران، اگر هم به فرض تغییرى در شکل و هیأت ظاهر یا در رفتارشان ایجاد کند، چنین دگرگونى یى نه تنها در جهت کمال آنها نیست، چه بسا نوعى تخریب به شمار مى آید.

 

          قسم دیگر از حیوانات و از جمله آدمى، هنگام تولّد موجوداتى بسیار ناتوانند; ساختمان بدن و صورت اولیّه اندامهاى آدمى به گونه ایست که ولو نوزاد روش استفاده و کار فرمودن آنها را بلد باشد، به هیچ وجه حقّى براى رفع نیازهاى اساسیش کافى نیست. بعلاوه، نوزاد قادر نیست اندامهایش را بکار بگیرد و براى رفع نیازهاى خویش از آنها استفاده کند.

 

          تقریباً همه استعدادهاى بى شمارش بالقوّه است نه بالفعل، بطورى که تربیتش از جهات مختلف جسمى و عقلى و عاطفى نه فقط ممکن است، بلکه ضرورى است.

 

          براستى، آدمى نه تنها تربیت پذیر است که به تعلیم و تربیت نیازمند است. نیاز آدمى به تربیت و تعلیم بدین معنى است که اگر از برکات آن محروم بماند، فرصتى قیمتى از او فوت شده و چیزى ارزنده را براى همیشه از دست داده است. از سوى دیگر چون آدمى بر خلاف حیوانات رشد نایافته بدنیا مى آید و نمى تواند سرنوشت خویش را یکباره تحقّق بخشد، مادام که رشد کافى نکرده و به اصطلاح به حدّ بلوغ نرسیده است، ناگزیر باید دیگران به جایش این کارها را به عهد بگیرند.

 

          پس، در زندگى آدمى دو دوره کاملاً متمایز وجود دارد: در دوره اوّل که از تولّد تا حدود پانزده سالگى طول مى کشد، آدمیزاده هنوز از بسیارى جهات ناتمام است و کیفیّت زندگیش به چگونگى مراقبتى که از رشدش بعمل مى آید بستگى دارد; در دوره بعد که از لحاظ ادراک معقولات و قوه تمیز و اندیشه و اراده به کمال رسیده است، از هر جهت مسؤول اعمال و رفتار خویش مى باشد ـ معذلک، کاراییش در این دوره اخیر یعنى آدمیّتش در زندگى فردى و اجتماعى بستگى به این دارد که تا چه حدّ در دوره نخست در پرتو تعلیم و تربیت که دریافت داشته است توانسته باشد، امکانات بالقوّه خود را به فعل درآورد. اگر در تربیتش کوتاهى شود یا شرایط لازم براى رشدش مورد غفلت قرار گیرد و به تصادف واگذار گردد، خواه ناخواه از آدمیّت دور و به بهائم نزدیک مى شود. امّا، اگر بخت او وى مساعدت کند و از شرایط تربیتى مناسبى برخوردار شود، فرشته خو گردد.

 

فلسفه تربیت

 

          چون در فطرت کمال وى از وجودش متأخّر افتاده است، نوزاد آدمى بالقوّه انسان است نه بالفعل. بعلاوه، میزان تأخیر کمال آدمى نسبت به وجودش، از هر موجود دیگرى بیشتر است.

 

          به نظر ژان ـ ژاک روسو در این وضع استثنایى آدمیزاده حکمتى نهفته است و ناتوانى نوزاد آدمى دلیلى دارد. به عقیده روسو: «هر چه هست چنانکه هست خوبست.»

 

          در دوران طفولیّت است که کودک با استفاده از معلوماتى که از طریق حواسّ خود کسب مى کند، به طور همزمان، در زمینه هاى تشکیل رفتار انسانى و تشکّل عقلى و توفیق حاصل مى کند.

 

          «چنین مى نماید که خردسالان تنها از آن جهت کودک و ناتوان آفریده شده اند که درسهاى مقدّماتى و اساسى زندگى را بدون خطر بیاموزند.» این وضع به وى اجازه مى دهد که آسان تر رشد کند.

 

          این علامت مشیت الهى است: «در همان حال که آفریدگار این اصل فعالیّت را به کودکان عطا مى فرماید، با دادن اندک قوّتى به آنان، مواظب آن است که خطر فعالیّتهایشان ناچیز باشد.»

 

          به نظر روسو، سرّ عظمت آدمى را باید در ناتوانى اوّلیه اش جستجو کرد.

 

          براستى، اگر آدمى از ابتدا بزرگسال آفریده مى شد و قرار بود مثلاِ از حدود شش ماهگى، خود عهده دار اداره زندگى خویش باشد، راه هر گونه پیشرفتى بر نوع بشر بسته مى شد، در آن حال، ناگزیر بود بدون هیچگونه تجربه قبلى به تهیه مایحتاج خود بپردازد، و این وقت زیاد مى گرفت; به طورى که تمام وقتش تنها به تأمین نیازهاى اوّلیه اش مى گذشت; و حال فرصت پیدا مى کند که اندامهاى خویش را در اختیار بگیرد و بورزد و ضمن یاد گرفتن کار، معلومات و مهارتهایى کسب کند که در واقع در برگیرنده ارزنده ترین نتایج متراکم شده نسلهاى گذشته است. که دست و پنجه نرم کردن با دشواریها را به نحو قابل ملاحظه اى برایش آسان مى سازد.

 

          جوانه هاى رشد نیافته بى شمارى در سرشت آدمیزاده نهفته است که باید در جریان کودکى و نوجوانى موجبات رشد آنها با توسعه هر یک از استعدادهاى طبیعى وى در ابعاد بایسته اش فراهم شود و مراقبت کامل بعمل آید تا امکانات بالقوّه اش متناسب با نیازها و با توجه به هدف نهایى وجودش فعلیّت یابد و در پرتو آن بتواند حتّى الامکان سرنوشت خویش را تحقق بخشد. حیوان این منظور را به طور ناخودآگاه برآورده مى کند; آدمى باید براى نیل بدان سخت بکوشد.

 

          اندکى نیرو و ناچیزى امکانات طبیعى نوع بشر و کندى رشد وى، دو نتیجه قابل ملاحظه در برداشته است: یکى از لحاظ فرد و دیگرى از لحاظ نوع. اندکى نیروى فرد بویژه در بدو تولد کمک هم نوعان بزرگسالش را براى آدمیزاده ضرورى ساخته است. حیوان، نیروى خود را، به محض اینکه از آن برخوردار گردید، طبق طرحى منظم و چنانکه برایش زیان آور نباشد، بکار مى برد. بنابر این، حیوان نیازى به پرستارى ندارد. امّا نوزاد آدمى، چنانچه از حمایت والدین یا بزرگسالان دیگر محروم بماندن به احتمال زیاد در ساعات اولیه بعد از تولّد مى میرد.

 

          امکانات ناچیز نوع بشر، به سهم خود، سبب شده است که انسان براى رفع کمبودهایش قدرتهاى جبرانى قابل ملاحظه اى کسب کند. با استفاده از هوش خود و با ساختن ابزارهاى مناسب، به آسانى بر مشکلات چیره شود; نتایج حاصله از تجربیات خود را متراکم ساخته به صورت میراث اجتماعى به فرزندان خود منتقل نماید. فرصت کافى براى دریافت و هضم تعلیمات مربوط به نتایج تجربیات پیشینیان حیوان، ولو سالخورده باشد، تنها به رفتار غریزى و تجارب فردى، معدودى که خود بدست مى آورد متکى است; و حال آنکه بزرگسال آدمى علاوه بر تجارت شخصى و فردى خود، به نتایج حاصله از تجربیّات نسلهاى متوالى که طى قرون و اعصار متمادى جمع آورى و ذخیره شده است، مستظهر مى باشد.

 

          هنوز براى بسیارى از اولیا و مربیان این سؤال مطرح است که از سه قسم مراقبتى که معمولاً درباره کودک اعمال مى شود، مراقبتهاى مربوط به تغذیه تأدیب و تعلیم، کدامیک باید از اولویّت بیشترى برخوردار گردد؟

 

          کمال آدمى وقتى قابل تصوّر است که کودک و نوجوان در جریان رشد خود از مراقبتهاى سه گانه مذکور به موقع و در حد متعادل برخوردار شود.

 

          بنابر این باید مقدمات تربیت اخلاقى هر چه زودتر فراهم آید; چنانچه تربیت اخلاقى مورد غفلت واقع شود، معایب در کودک ریشه مى کند; بطورى که اثر تربیت بعدى، هر چه باشد، از ریشه کن کردن آن عاجز مى ماند. افلاطون در این باره مى نویسد: «براى آنکه بتوانیم در بزرگسالى هوى و هوسهاى خود را زیر پا بگذاریم و بر آنها مسلّط شویم، لازم است که این خواهشها قبلا تا اندازه اى رام شده باشند».

 

          «براى موجود متفکّر شناخت خیر عبارت از استشعار به تمایل فطرى خویش است که غالباً به علّت کثرت خواهشهاى نفسانى و جاه طلبیهاى دنیوى بر خود او نیز پوشیده است; و اگر یک انضباط خارجى از دوران کودکى به نظم و ترتیب این هرج و مرج نمى پرداخت، و اگر قبل از بیدار شدن عقل فرمانبردار مربیّان خود نبودیم، خواهشها و شهوات لگام گسیخته ما چنان بر ما مسلّط مى شدند که هرگز عقل قادر نبود غوغاى آنها را فرو نشاند.»

 

          تأدیب کوششى در جهت تشکیل تشکّل شخصیّت است; و چنانکه مى دانیم موفقیّت در تحصیل تحت تأثیر شدید شخصیّت است; ریشه مشکلاتى را که اکثر جوانان ما در تحصیلاتشان با آنها روبرو مى باشند باید تا حد زیادى در کیفیت تشکل شخصیتشان جستجو کرد. شخصیتهاى ضعیف که به حد ادراک ارزشهاى والاى انسانى و فرهنگى نرسیده اند و از اراده لازم براى انتخاب ممدوح و بر مذموم بهره مند نشده اند از لحاظ کمیت و کیفیت معلومات و مهارتها به جایى نتوانند رسیده بعکس، براى شخصیتهایى که در ارتباط نزدیک با فعالیتهاى مربوط به ادراک ارزشها پرورش یافته اند، تسلّط بر معلومات و مهارتهایى که معمولاً در مدارس عرضه مى شود، به شرط اینکه ضرورت یا سودمندى آنها را احساس کنند، به غایت آسان است.

 

مقـدمـه چهارم :

 

رفتارها و خصلتها

 

   منظور از اخلاق در این بحث «رفتارها» و «خصلتهاى» انسان مى باشد. حال باید معنى و رابطه این دو را مشخص کنیم.

 

          معنى رفتار را اگر «پاسخ موجود زند، به محرک»، در نظر بگیریم و قبول کنیم، آنگاه مى توانیم خصلت را تعریف نماییم خصلتها همان رفتارهاى جا افتاده و راسخ و ملکه شده در انسان است. و رابطه این دو یک رابطه متقابل خواهد بود گاه رفتارها منشاء خصلتها مى شوند و گاه خصلتها منشاء رفتارها مى شوند اگر این رابطه متقابل را بخواهیم ترسیم کنیم چنین مى گوییم خصلتهاى طبیعى و فطرى منشاء بروز رفتارهاى اولیه مى باشند و تکرار و ملکه شدن یک رفتار منجر به ایجاد یک خصلت اکتسابى مى شود و مجموعه خصلتهاى فطرى طبیعى و خصلتهاى اکتسابى شخصیت وجودى انسان را مى سازد همانطورى که در رؤیات ذکر شده که انسانها به شکل همان خصلتها ظاهر مى شود. و همانطور که پیامبر در شب معراج بعضى انسانها را به شکل برخى حیوانات مى بیند.

 

          پس اخلاق مجموعه خصلتها و رفتارهاست نه بخشى از خصلتها یا برخى رفتارها.

 

نقش اختیار دررفتار انسان

 

          برخى معتقدند که دو عامل وراثت و محیط سازنده رفتار انسان است و نقشى را براى اراده و اختیار انسان قائل نیستند.

 

          ما معتقدیم که چندین عامل در رفتار واخلاق  انسان مؤثر است: 1 ـ فطرت 2-وراثت. 3 ـ محیط. 4 ـ اراده.ـ

 

          در روان شناسى گفته شده بود که سهم تأثیر وراثت در آغاز تولد 70-75% است که مى توان نقش آن را تا 15% تقلیل داد که نشان دهنده تغییر پذیرى رفتارژنتیکی  است از سوى دیگر انسانها مى توانند در برابر عامل محیط مقاومت کنند و طبق میل خود حرکت کنند پس نقش اصلى را در اخلاق اراده و اختیار انسان بر عهده دارد و عوامل وراثت و محیط و سایر عوامل تنها عوامل زمینه اى هستند گر چه قدرت تأثیرشان بسیار است وبا استدلال علمی قابل اثبات است مثل بررسی تفاوتها فردی در دو قولوهای همزاد یکسان است که نه وراثت ونه محیط مشترکشان نمی تواند توجیه کننده تفاوتهای فردی انهاست رجوع شود به مصاحبه های لاله ولادن در دانشگاه گویا شهید بهشتی ویا استدلال بر همه افرادی که معکوس گرایش محیط غالب کمی وکیفی خانواده وتربیت خانوادگی وترجیح گرایش محیط ضعیف تر در گرایش های عقیدتی سیاسی اجتماعی ووو همچنین وچود انسانهایی که بر خلاف محیط حرکت کرده و موجب تغییر محیط می شوند مثل نقش امام بر محیط خاص حوزه سپس جامعه خود سپس بر منطقه و سپس جهان وسایر انسانها که نمی تواند محصول محیط و داده های ان باشد.همچنین دلایل بسیار قرانی و روایی که دال بر اختیار انسان واراده او وتقدم ان بر سایر عوامل به عنوان مثال:

 

          در حدیث آمده ان لم تکن حلیماً فتعلّم این حدیث نشان دهنده اختیارى بودن اخلاق است.

 

تعریف انسان شناسی

 

هر منظومه معرفتی را که به بررسی بعد ویا ابعاد وجودی انسان،  می پردازد می توان انسان شناسی نامید .  همچنین بررسی گروه  یا قشر خاصی از انسانها نیز انسان شناسی می نامند

 

انسان شناسی و انواع مختلف و متنوعی دارد که به لحاظ روش یا نوع نگرش از یکدیگر متمایز می شوند.

 

انواع انسان شناسی

 

این مقوله را می توان بر اساس روش به انسان شناسی تجربی ،عرفانی ،فلسفی و دینی تقسیم نمود.

 

اما با توجه به نوع نگرش به انسان شناسی کلان یا کل نگر و انسان شناسی خرد یا جزء نگر تقسیم کرد.

 

اندیشمندان برای حل معماها و پرسش های مطرح شده درباره انسان در طول تاریخ بشر راههای مختلفی را در پیش گرفته اند. و انسان شناسی در مکاتب نتیجه بررسیهای آنان می باشد.

 

برخی به بررسی مسأله با روش تجربی پرداخته و انسان شناسی تجربی را بنیان نهاده اند که دربرگیرنده همه رشته های علوم انسانی است .

 

گروهی راه درست شناخت انسان را سیر وسلوک عرفانی و دریافت شهودی دانسته و با تلاش هایی که از طریق انجام داده اند به نوعی شناخت از انسان که می توان آن را انسان شناسی عرفانی نامید دست یافته اند.

 

جمعی دیگر از راه تعقل و اندیشه فلسفی به بررسی زوایای وجود انسان دست یازیده و او را از این منظر مورد تحقیق قرار داده و نتیجه تلاش فکری خود را انسان شناسی فلسفی نامیده اند .

 

سرانجام گروهی با استمداد از متون دینی و روش نقلی درصدد شناخت انسان برآمده و انسان شناسی دینی را پایه گذاری کرده اند .

 

دیدگاه هاى کلى درباره انسان

 

          مى توان دیدگاه ها را بر اساس نظریه جبر و اختیار به سه دیدگاه تقسیم کرد که در تربیت  انسان سرنوشت ساز است.

 

          1 ـ دیدگاه جبرگرایى مطلق:

 

 مکاتب این دیدگاه مانند اشاعره و مارکسیسم که از مکاتب جبرى هستند.

 

ابو الحسن اشعری، کلام خود را بر چهار رکن، و هر رکن را بر ده اصل  نهاده است در رکن سوم خود چنین می گوید:

 

 خدا خالق افعال بندگان است، افعال بندگان مکتسب از خود آنهاست، صدور آن افعال را خدا خواسته، خلق و اختراعی که خدا کرده از روی احسان است، برای خدا تکلیف ما لا یطاق مانعی ندارد و جایز است، خداوند می تواند مردم بی گناه را عذاب کند، خدا پای بند مصالح بندگان خود نیست، واجب آن را گویند که شرع واجب دانسته است، مبعوث شدن انبیاء ممکن است، نبوت محمد(ص) رسول اللّه از معجزات ثابت خداوند است.

 

تکلیف ما لایطاق و لو در امری محال بر وی جایز است.

 

صاحب گناه کبیره، اگر بدون توبه از این عالم رود حکم او با خداست یا خداوند او را به رحمت خودش می آمرزد، یا به شفاعت پیغمبر از گناه او درمی گذرد،

 

 واجبات شرع همه سمعی هستند، یعنی باید از «قرآن » و «حدیث » از راه گوش به ما رسیده باشد. «عقل » چیزی را واجب نمی سازد، و مقتضی تحسین و تقبیح نیست

 

ایمان و طاعت به توفیق خدای تعالی است، و کفر و معصیت به خواری و خذلان او است، توفیق خداوند خلق قدرت انسان بر طاعت اوست، و خذلان و خواری، خلق قدرت بر معصیت و نافرمانی از اوست.

 

اشاعره گویند: در عقل چیزی که دلالت بر حسن و قبح اشیاء داشته باشد وجود ندارد، بلکه آنچه را که شرع نیکو داند حسن و نیکو، و آنچه را که شرع زشت شمارد، قبیح و زشت است، بنابراین تعیین حسن و قبح در اشیاء با شرع است نه با عقل.

 

اشاعره گویند: اختیار اصلح در مورد بندگان بر خداوند واجب نیست، و اگر چنان می بود هرگز کافر و فقیری در این جهان و آن جهان نمی آفرید، و همه کار از زشت و زیبا و خیر و شر و کفر و ایمان، به اراده خداوند است.

 

«جهمیه » یعنی پیروان جهم بن صفوان، که جبری مطلق بودند، اصلا برای انسان اختیاری قایل نبودند. امّا جبریه میانه رو که اشاعره باشند، به نوعی اختیار به نام «کسب » قائلند، و گویند اگر آدمی اراده بر کردن کاری کند، خداوند آن فعل را برای او خلق می کند، یعنی خداوند افعال را خلق کرده، و آدمی آن را کسب می کند. اشعری اراده حق را علت «قریبه » فعل، و اراده عبد را علت «بعیده » آن شمرده است. بر خلاف «معتزله » که قایل به «اختیارند»، و اراده عبد را علت «قریبه » دانسته اند و قایل به «تفویض » شده اند.

 

اشعری می گفت که قدرت عبد همراه با «فعل » است، و قبل از فعل وجود ندارد، و آن را تاثیری در فعل نمی باشد.

 

از این رو برای عبد قدرتی همراه با فعل خلق می شود، که با فعل بدون قدرت وجود ندارد، فعلی که با قدرت همراه است کسب گویند، ولی فعلی را که بدون قدرت خداوند است، کسب نخوانند و مؤثری در وجود جز خدای تعالی ندانند. علمای کلام بین «کسب » و «خلق » فرق گذاشته گویند: «کسب » مختص به انسان و «خلق » به معنی ایجاد، مختص به خداوند است. اشاعره گویند که: افعال انسان تنها به قدرت خدا واقع می شود و آدمی را تاثیری در خلق و ایجاد آنها نیست.

 

نتیجه : انسان  موجودی مجبور وتماما مسئول افعال خود نیست  و حسن و قبح افعالش بستگی به اراده خدا دارد بنابر این در این دیدگاه اخلاق نسبی خواهد بود

 

الابانة، ابو الحسن اشعری.

 

تاریخ علم کلام، ج 1.

 

دائرة المعارف اسلامیة، ج 2، ص 218، الاشعریه.

 

شرح العقائد النسفیه.

 

اللمع فی الرد علی اهل الزیع و البدع.

 

الملل و النحل، شهرستانی، ج 1.

 

 انسان از دیدگاه مارکسیسم

 در مکتب مارکسیسم انسان موجودی است مادی که هیچ گونه تجلی روحانی و معنوی در وجود او یافت نمی شود و نیازها و خواست هایش به امور مادی و اقتصادی، محدود و منحصر است. نیازها و خواست های مزبور نیز دارای دو جنبه ثابت و متغیر است، نیازهای بیولوژیکی از دسته نخست و نیازهای نوعی مانند همکاری با دیگران از سری نیازهای دسته دوم انسان می باشند که کار و عمل از ابعاد مهم فعالیت های نوعی او را تشکیل می دهد.

در میان همه موجودات طبیعت نیز، تنها انسان است که با طبیعت پیوند برقرار کرده و با کار و عمل خویش به دگرگونی آنها می پردازد ولی در این راستا، خود نیز دگرگون می شود، چرا که روابط با ابزار تولیدی در هر دوره ای، شکل خاصی به خود گرفته، موجب دگرگونی طبیعت انسانی می شود؛ یعنی تاریخ در هر مرحله ای انسان خاص خود را می پروراند[1]

 

[1] . عبدالله نصری، مبانی انسان شناسی در قرآن، ص 163.

 

دیدگاه اخلاقی مارکسیسم:

 

مارکس معتقد است نیاز اصیل در انسان نیاز مادی است. جستجوی خورد و خوراک کافی و سرپناه و پوشاک هدف‌های اصلی انسان در سپیده ‌دم تاریخ بشر بودند. هنگامی که نیازهای اصلی انسان برآورده می‌شود نیازهای دیگری پدید می‌آیند. این کشمکش همچنان ادامه می‌یابد. همین که انسان‌ها در مسیر تکاملی ‌شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می‌نهند؛ برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانوی‌شان درگیر یک همزیستی تنازع‌آمیز می‌شوند نتیجه این تنازع تقسیم‌کار است. به محض پدیدآمدن تقسم کار در جامعه بشری طبقات متنازع پدید می‌آیند[1]. اخلاق به نظر مارکس نتیجة این تقسیم طبقاتی است. اخلاق بازتاب هستی اجتماعی است روبنایی است ازیک زیربنای اقتصادی. بنابراین اخلاق مارکسیستی اخلاقی مبتنی بر نیاز مادی است

 

اخلاق مارکسیستی اخلاقی تاریخی است. در اندیشه مارکسیسم لنینیسم هر اخلاقی مهر تاریخی خود را با خویش حمل می‌کند. اخلاق فوق جوامع انسانی نداریم. اخلاق بر اساس یک پایه اقتصادی معین بوجود می‌آید و قهراً به آن هم خدمت می‌کند هر وقت پایه اقتصادی تغییر کرد روبناهایش که اخلاق یکی از آنهاست نیز تغییر می‌کند.[2] بر همین اساس اخلاق مارکسیستی در ردیف اخلاق‌های نسبی‌گرا نیز قرار می‌گیرد. نتیجه نگاه تاریخی و نسبی مارکسیسم به اخلاق این خواهد شد که هیچ صفت اخلاقی ثابتی نخواهیم داشت. باید دید شرایط تاریخی چه اقتضایی دارد. بر این پایه نمی‌توان به طور مطلق گفت دزدی بد است باید دید دزدی در چه شرایطی مد نظر است. در نظام فئودالیسم دزدی رعیت از ارباب بد است زیرا اگر در چنین نظامی رعیت از ارباب دزدی کند نظام فئودالیسم به سرمایه‌داری نمی‌رسد. اما هنگامی که سرمایه‌داری محقق شد و جامعه به حدی رسید که باید انقلابی پدید آید و کارگران می‌بایست انقلاب کنند در آن صورت نظام ارزشی نیز به هم می‌خورد و مصادره اموال سرمایه‌داران کاری پسندیده و خوب است.[3] مارکسیسم و اخلاق طبقاتی

 

  نکته بسیار مهم دیگر درباره اخلاق مارکسیستی بدبینی و تنفر شدید مارکسیسم نسبت به اخلاق متعارف و مرسوم در جوامع است. دلیل این تنفر این است که مارکسیسم اخلاقیات مرسوم را طرحی استعماری برای صاحبان قدرت به منظور ثبات وضعیت موجود می‌دانند. مارکسیسم معتقد است در جوامع طبقاتی, اخلاق دارای خصلتی طبقاتی است. یعنی طبقات استثمارگر و طبقات استثمارشونده دراین مورد هر کدام بینش خاص خود را دارا هستند. اخلاق طبقات مسلط ابزار ایدئولوژیک آنها برای اعمال و تحکیم دیکتاتوری آنهاست. مارکس می‌گوید بورژوازی برای فریب خلق‌ها همواره خصلت طبقاتی و تاریخی اخلاق راپرده پوشی کرده تا آن را نه مدافع منافع استثمارگرانه خود بلکه مدافع همه بشریت قلمداد کند.[4] وقتی جامعه به طبقات تقسیم می‌شوند بینش‌های سیاسی، اخلاقی، دینی و غیره پدید می‌آیند این جهان بینی‌ها برای آن بروز می‌یابند که اقتدار طبقه مسلط را تحکیم یا تضعیف نمایند[5]. به نظر مارکس دولت یا همان قدرت عمومی، تجلی سلطه سازمان‌یافتة یک طبقه بر طبقة دیگر است این قدرت عمومی برای آن که اقتدار خود را حفظ کند دست به جعل باید و نبایدهای اخلاقی می‌زند این بایدها دنباله‌های همان نظام نظری متعارف است.

 

«نظام نظری اخلاق، مجموعه‌ای است که دستورها، قواعد، اغواها و اغلاطی که طبقة حاکم برای حفظ اقتدار خود جعل کرده است، اعمال می‌کند و این که اخلاق مجموعه مرام‌هاست به این معناست که مجموعه اغواهاست[6].»

 

  آنچه گفته شد درباره اخلاق در نظام طبقاتی موجود از نگاه مارکسیسم است. گفتنی است مارکسیسم نگاه دیگری نیز به اخلاق دارد و آن اخلاق در جامعه آرمانی است.

 

اخلاق در جامعه آرمانی

 

  یکی از ویژگی‌های جامعه آرمانی در نگاه مارکسیسیت‌ها از بین رفتن طبقات است. جامعه آرمانی جامعه‌ایست بی‌طبقه به همین دلیل در جامعه آرمانی اساساً اخلاق هیچ جایگاهی ندارد زیرا در این جامعه طبقات از بین رفته اند لذا اخلاق نیز در کار نخواهد بود. این جامعه جامعه‌ای است  بی‌طبقه، بی‌حکومت، بی تخصص، بی‌نظام و بی‌خانواده. در این جامعه قانونی وجود ندارد تا به واسطه پیش‌گیری از تخلف از آن محتاج اخلاق باشیم. مارکس معتقد است نظام اخلاقی متعارف حاصل انحراف است و جامعه سالم بی‌انحراف نیازی به اخلاق ندارد[7].به بیان دیگر در نظام آرمانی کمونیستی موضوع اخلاق منتفی خواهد شد. زیرا انگیره‌های فردی در چنین جامعه‌ای ازبین خواهد رفت و دیگر هیچ کس فکر خودش نیست تا خیانت یا جنایتی مرتکب شود.[8]

 

  اما یکی دیگر از مسائل اساسی در تفکر مارکس تلفیق علایق فردی و علایق اجتماعی است. مارکس معتقد است اخلاق متعارف به هیچ وجه نمی‌تواند این تلفیق را حاصل نماید بلکه این نتیجه تنها با انقلاب حاصل می‌شود. در نتیجه انقلاب، طبقات از میان می‌رود و با از بین رفتن طبقات تضاد میان این دو نابود می‌شود و دیگر هیچ نیازی به اخلاق نخواهد بود. مارکس در«بیانیه کمونیسم» چنین می‌گوید:

 

«هنگامی که در جریان توسعه جامعه بشری همه تضادهای طبقاتی محو شوند و تولید یکباره در دست افراد متحده با هم متمرکز شود قدرت عمومی یعنی دولت خصلت سیاسی خود را از دست می‌دهد... در این صورت طبقات و در نتیجه تسلط خاص طبقه کارگر به عنوان طبقه نیز از میان خواهد رفت و به جای جامعه بورژوایی قدیم با همه اختلاف طبقاتی آن اتحادی پدید (خواهد) آمد که در آن شکفتگی آزادنه هرکس شکفتگی همگان خواهد بود.[9]»

 

  بنابراین اخلاق متعارف از نظر مارکس پذیرفتنی نیست و مانع رسیدن به تکامل است. بلکه محصول و نتیجه خودباختگی است. و بیش از آن‌که مددکار تکامل باشد مانع آن است. اما جای این پرسش در تفکر مارکس باقی می‌ماند که با این حال پس معیار باید و نباید چیست؟ چه فعلی را باید انجام داد و چه فعلی را نباید انجام داد؟ معیار فعل اخلاقی در اندیشة مارکس چیست؟!

 

  استاد مطهری در پاسخ به این پرسش می‌گوید در اخلاق مارکسیستی معیار اخلاق، تکامل است. اگر عملی به تکامل تاریخی کمک کرد باید آن‌ را انجام داد. اما از آن‌جا که تنها راه رسیدن به تکامل در نظریه مارکس انقلاب است پس می‌توان گفت انقلاب معیار اخلاق است. هر عملی که انقلاب را تسریع کرد می‌توان گفت اخلاقی است[10].

 

چند پرسش جدی از اخلاق مارکسیستی

 

  پرسش اول مربوط به برخورد دیالکتیکی و کاربرد آن برای تجزیه و تحلیل تاریخ است. مارکس حتی با اخلاق نیز چنین برخوردی دارد. اصل مفهوم دیالتیک قرن‌ها قبل از هگل به وسیله افلاطون طرح شده بود. اما کاری که مارکس کرد این بود که این اصل را در واقعیت‌های تاریخی و ارادی بشر جاری کرد. اما آیا واقعا واقعیت دو قطبی است؟ آیا یک تز مشخص می‌تواند به آنتی‌تز و سنتزهای کاملا متفاوتی تبدیل گردد یا نتیجة آن یک سنتز معین است؟[11]

 

پرسش دیگر این است که اگر معیار اخلاقی بودن تنها تکامل جامعه باشد یعنی فرد دیگر هیچ اصالتی ندارد. در حالی که ما با این نظر از اساس مخالفیم ارزش فرد و جامعه هر دو در سعادت باید لحاظ شوند. پس نگاه اصالت جامعه‌ای که زیر ساخت برخی نگاهای تکامل گرایانه است به کلی باطل است[12].

 

  یک پرسش جدی دیگر از مارکس مربوط به انسان‌شناسی مارکسیستی است. مارکس نیاز اصیل در انسان را نیاز مادی و اقتصادی می‌داند و تمام نیازهای دیگر را در زندگی انسان پرتوی از این نیاز بر می شمارد. آیا این تقریر از انسان و نیازهای او صحیح است؟ در مباحث انسان‌شناختی ثابت شده انسان در کنار نیازهای مادی نیازهای روحی معنوی و روانی دارد که ابتنای علّی بر نیازهای مادی ندارند. تعهد مارکس به اصالت ماده در تفکرش مانع از آن می‌شود که نیازهایی را در سرشت انسان به عنوان نیازهای اخلاقی به رسمیت بشناسد.

 

  و بالاخره جدی ترین پرسش از اخلاق مارکسیستی این است که اگر این دیدگاه به ماتریالیسم تاریخی اعتقاد دارد؛ و معتقداست اراده‌های انسانی در شکل‌گیری دوران‌های تاریخی و تحولات آنها هیچ نقشی ندارند و تاریخ به طور جبری مراحل خود را طی می‌کند. پس چرا از اخلاق در دوران سرمایه‌داری انتقاد می‌کند؟ چرا معتقداست اخلاق در دوران‌های مختلف وسیله‌ای در دست توجیه سلطه طبقه حاکم بوده است؟ اگر بر پایه تفکر مارکسیستی, در هر مرحله از تاریخ, حقوق و اخلاق خاصی لازمه آن مرتبه است و این مرحله از تاریخ خود به خود و طبق قوانین جبری دیالکتیک تغییر می‌کند پس این همه اعتراض بر اخلاق سرمایه‌داری و دفاع از طبقه کارگر به چه معناست؟ اتفاقاً‌بر عکس باید مشوق این نوع اخلاق بود زیرا زمینه‌های تحولات اجتماعی را مانند کاتالیزوری تسریع می‌کند.

 

[1]. کوزر، لیوئیس، زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، ‌چاپ پنجم، ص76

 

[2]. واژه‌نامه مبانی و مفاهیم مارکسیسم، تهران، انتشارات مردم، چاپ سوم، 1358، ص 93

 

[3]. مصباح یزدی، محمد تقی، دروس فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات اطلاعات، 1373، ص 80

 

[4]. واژه نامه مبانی و مفاهیم مارکسیسم، تهران، انتشارات مردم، چاپ سوم، 1358، ص 94

 

[5]. زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، پیشین، ص79

 

[6]. صانعی دره بیدی، منوچهر، فلسفه اخلاق و مبانی رفتار، تهران، انتشارات سروش، 1377، ص340

 

[7]. فلسفه اخلاق و مبانی رفتار، پیشین، ص335

 

[8]. دروس فلسفه اخلاق، پیشین، ص 80

 

[9]. توسلی، غلام‌عباس، نظریه­های جامعه‌شناسی، تهران، انتشارات سمت، 1380، ص 104

 

[10]. مرتضی، مطهری، فلسفه اخلاق، انتشارات صدرا، 1372، ص261

 

[11].‌ نظریه‌های جامعه‌شناسی، پیشین، ص115

 

[12]. فلسفه اخلاق، پیشین، ص268

 

           2 ـ دیدگاه آزادگرایى مطلق:

 

   دیدگاههایی مانند مفوضه «معتزله » که قایل به «اختیارند»، و اراده عبد را علت «قریبه » دانسته اند و قایل به «تفویض » شده اند.و اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) وهمچنین  لیبرالیسم که از مکاتب آزادگرا هستند.

 

     هستی‌گرایی یا اگزیستانسیالیسم (به انگلیسی: Existentialism) جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسئولیت و نیز نسبیت‌گرایی است. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانه‌است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است.

 

اگزیستانسیالیسم از واژهٔ اگزیستانس به معنای وجود بر گرفته می‌شود. سورن کی‌یرکگارد را نخستین اگزیستانسیالیست می‌نامند، میان «اگزیستانسیالیسم بی‌خدایی» و «اگزیستانسیالیسم مسیحی» تفاوت هست. از میان شناخته شده‌ترین اگزیستانسیالیست‌های مسیحی می‌توان از سورن کی‌یرکگارد، گابریل مارسل، و کارل یاسپرس نام برد.

 

پس از جنگ جهانی دوم جریان تازه‌ای به راه افتاد که می‌توان آن را اگزیستانسیالیسم ادبی نام نهاد. از نمایندگان این جریان تازه می‌توان سیمون دوبووآر، ژان پل سارتر، آلبر کامو و بوری ویان را نام برد.

 

اگزیستاسیالیسم با پشت پا زدن به تمام قیدهای عقلی و اجتماعی در مقابل تمام مکاتب موجود قیام کرد. این مکتب در برابر سرمایه‌داری که از انسان یک حیوان اقتصادی می‌ساخت و در برابر کاتولیک که بشر را بازیچه‌ بی‌اراده نیروی حاکم غیبی می‌خواند و در مقابل مارکسیسم که انسان را آلت فعل تکامل جبری ابزار تولید می‌کرد اگزیستانسیالیسم از انسان یک موجود مطلق العنان ساخت. انسان اگزیستانسیالیستی خود را در مقابل انجام هر عمل و اندیشه‌ای که اراده کند آزاد احساس می‌کند منتهی در اگزیستانسیالیسم مسیحی این آزادی در جهت سلوک به سوی خدا است تا من راستین انسان محقق شود و یا به عقیده مارسل انسان از گودالی که بین خود و خداست بجهد و شکاف خود را با خدا از بین ببرد. اما در اگزیستانسیالیسم الحادی انسان آزاد است که هر گونه که خواست خود را بسازد. اما این که چگونه و با چه هدفی خود را بسازد سوالی است بی جواب ،زیرا در این دیدگاه: «بشر پس از وجود یافتن و در جریان زندگی، با کارهای فرد، خود را می‌سازد بنابراین نمی توان او را از پیش تعریف کرد.»(انکار فطرت!!!) سارتر گوید: اگزیستانسیالیسم معتقد است که بشر بدون هیچ دستاویزی، محکوم است که در هر لحظه بشریت را بسازد. بشر باید ببیند در آینده چه چیزی از کار در می‌آید ولی هر چه شود مهم نیست «زیرا ما آزادی را برای آزادی می خواهیم و این خواستن در هر مورد خاص تحقق می‌پذیرد.»(فقدان هدف)!!! پس این دیدگاه هر سه رکن انسان شناسی اش مخدوش است انسان را با همه ابعادش نمی شناسد وهدفی هم که ندارد پس برنامه ای مشخص برای رسیدن هدف ندارد وازادی برای ازادی یعنی پوچی زیرا ازادی ابزار است برای انسان اگر هدف قرار داده شود بی معنی خواهد بود و انسان را از حرکت به سوی هدف باز خواهد داشت و او را در جا متوقف می کند این نتیجه را می توان اکنون مشاهده نمود که در عصر ما باسم ازادی و دموکراسی انسان ها وملت ها به اسارت گرفته می شوند  و دچار نوعی دیکتاتوری مخفی میگردند که تحت لوای احزاب ودموکراسی قدرت وحقوق ملت ها واختیار انسان ها گرفته می شود به عیان مشاهده می شود در عراق بعد از دموکراسی دیگر قدرتی وجود ندارد که در مقابل دشمنان فرهنگ و دین وملت عراق بایستند با تفرقه احزاب براحتی ترکیه تجاوز می کند اسراییل ازادانه  فعالیت دارد در لبنان صرف نظر از جریان مقاومت دموکراسی همین بوده اساسا الگوی دموکراسی در جهان سوم یعنی به تحلیل بردن قدرت ملتها و تفرقه وحکومت استعمارگران از طریق نفوذ در احزاب وافراد با نفوذ قدرتی هم برای دفاع باقی نمی گذارند دیگر مشکل فلسفی دموکراسی به قول لیبرال ها خودش نوعی دیکتاتوری و استبداد اکثریت بر اقلیت که البته اگر اکثریت واقعا حاکم باشد که با نظام بی ضابطه ومزخرف پارلمانی بی قید وبند اقلیتی با رای اکثریت قوانین در جهت منافع احزاب را تصویب می نمایند و یا جهت دهی افکار عمومی با سلطه اقلیت بر رسانه ها اکثریت نوعی دچار جبر است واستبداد ودر نتیجه حاکمیت حقیقی در کشورهای پیشرفته تنها در اختیار یک در صد سرمایه دار و 99 درصد محکوم این اقلیت است اما تحت لوای ازادی بشر وحقوق بشر و دمو کراسی این مشکل اساسی ازادی برای ازادی است که مورد سو استفاده سلطه گران قرار میگیرد وخودش را هدف معرفی می کنند در حالی که ازادی برای هدفی والاتر و ارزشمند تر باید استخدام شود که همان رسیدن به انسان کامل است.در جای خود بحث خواهد شد

 

حاصل همه نظریات لیبرالیسم در موردانسان چنین خلاصه می‌شود:

 

1انسان دارای سرشتی پاک و نیک است و شر در وجود او نیست.

 

2 هدف از زندگی اجتماعی صرفاً تامین منافع و خواستهای فردی است.

 

3زندگی سعادتمند برای همگان زمانی فراهم می شود که آزادی‌های فردی در جامعه تامین و تضمین گرددآنچه سبب بروز اختلاف در زندگی انسانی می شود مداخلات غیر طبیعی از جانب دولت یا امثال آن است.

 

در حالی که آدمی اگر آزاد شد به ایجاب عقل و سود فردی، به همکاری و مشارکت با دیگران جلب می‌شود.

 

بنابراین از دیدگاه لیبرالیسم، تلاش آزاد و بی‌قید وبند و به دور از کنترل جدی دولت، منتهی به برخورداری از یک زندگی فردی منظم و آزاد می شود، زیرا در این بینش انسان دیوانه نیست که زندگی اجتماعی خود را به سوی انحراف و انحطاط بکشاند. یکی از خدشه‌های اساسی لیبرالیسم، شناخت و تلقی یک بعدی و ناقص آن از انسان و سرشت پییچیده او است.

 

انسان شناسی لیبرالیستی همانند انسان شناسی مارکسیستی بر پایه روانشناسی قرن هجدهم است که انسان راموجودی صد در صد عقلانی می انگاشت که تنها طبق موازین عقلی عمل می‌کند.

 

در حالی که روانشناسی جدید ثابت کرده است که در مقابل عقل، نفس اماره با امیال و جاذبه های رنگارنگ به شدت هر چه تمامتر وجود دارد.

 

اگر انسان به خود رها شود عقل او به اندک غفلتی گرفتار نفس اماره و خودخواهی می شود.

 

عملا این برداشت به لاابالی گری و آزادی مطلق انسان لیبرالیستی در تمام جهات و بخصوص در زمینه‌های اخلاقی و اقتصادی شد.

 

بدینگونه لیبرالیسم تز «له فر Laisseze fair» یعنی بگذار هر کس هر چه می خواهد بکند را پیشه خود کرد که امروزه در سطح جهانی شاهد مفاسد اخلاقی و جنایات آن هستیم.

 

متقابلاً طرفداران نظریه جامعه‌گرایی (سوسیالیسم) که این مشکل را در لیبرالیسم حل نشده یافتند، چنان پنداشتند که اگر فرد راهیچ کاره بدانند و دولت و طبقه و … جایگزین او شود موفق به حل این مشکل می‌شوند. اما تجربه‌های قرن بیستم ثابت کردند که این نظریه نارسایی‌های فراوانی را نیز به ارمغان آورده است.

 

علیرغم نظریه‌های گوناگونی که تا امروز مطرح شده مسئله اصلی در این زمینه که همانا انسان و شناخت و تربیت واقعی او می‌باشد لاینحل مانده است.

 

حقیقت امر این است که شناخت واقعی و تربیت حقیقی انسان در همه ابعاد زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی او، جز در صلاحیت وحی نیست تجربیات تلخ قرن‌ها و تلاش و کوشش انسان بریده از دامان وحی الهی گواهی بر این ادعاست.

 

انسان  واخلاق از دیدگاه راسل

 

نظریه ای هست که امثال برتراند راسل این نظریه را تعقیب می کنند. اینها چون مادی مسلک هستند و هم درباره جهان، مادی فکر می کنند و هم انسان را یک موجود مادی میدانند، می گویند: این حرفها که غایت فعل، غیرباشد، احساسات غیردوستانه، اینهادروغ است، تعارف است هیچ وقت آدم احساسات غیردوستانه ندارد، هر کسی فقط خودش را میخواهد. هیچ وقت نمی شود که انسان غایتش از فعل، کس دیگر باشد و بخواهد و هدف را خیرکس دیگر قرار بدهد.

 

کانت گفته است: وجدان اخلاقی. ما اصلا وجدان اخلاقی نداریم. یا گفته است احساس تکلیف. احساس تکلیفی وجود ندارد. اصلاً وجدان دروغ است. آن دیگری گفته: زیبائی فعل. ما زیبائی و نازیبائی در فعل نمی فهمیم. آن یکی گفته: زیبائی روح. ما روح زیبا و نازیبا سرمان نمی شود. آن یکی گفته: عقل مجرد و روح مجرد. اصلاًبه روح مجرد قائل نیستیم. می گوئیم پس آیا به اخلاق قائل هستی یا نه؟ می گوید: بله،من به اخلاق هم قائل هستم (چون نمی شود کسی منکر اخلاق بشود).

 

می گوئیم پس اخلاق را بر چه اساسی توجیه می کنی؟ و اتفاقاً خودش از علمدارهای اخلاق است و عده ای گول حرفهایش را خورده اند و او را آدم انسان دوستی می دانند و من مکرر گفته اماین آدم فلسفه اش برخلاف شعارهایش است. شعار انسان دوستی می دهد و در فلسفه خودش برضد انسان دوستی حرف می زند. اصلاً انسان دوستی در فلسفه راسل دروغ محض است. می گوئیم اخلاق چیست؟ می گوید: اخلاق ترکیبی است از هوشیاری، و دوراندیشی با نفع طلبی.

 

تمام مکتبهای اخلاقی، نفع طلبی را بر ضد اخلاق می دانند الا «مکتب اخلاقی» راسل که می گوید: اخلاق را باید از نفع طلبی درست کرد، منتها نفع طلبی هوشیارانه ودوراندیشانه.

 

اینکه انسان بخواهد منافع خودش را با دوراندیشی تأمین بکند، می شود اخلاق. چطور؟ می گوید: شک نیست که عقل در خدمت طبیعت انسان است، عقل یک چراغ است برای انسان. چراغ در اختیار آن کسی است که آن را در دست دارد. به هر طرف که بخواهد برود، فرمان می دهد، چراغ از آن طرف می رود و راهش را روشن می کند. انسان عقلش را در خدمت منفعت خودش قرار می دهد. عقل در خدمت منافع انسان است. می گوید ولی شعاع عقل انسان باید خیلی وسیع باشد و ضعیف نباشد که فقط جلوی پایش را ببیند. اگربخواهد جلوی پایش را ببیند منفعت پرست می شود، فردپرست می شود، خودپرست می شود. لزومی ندارد که ما با خودپرستی و منفعت پرستی مبارزه بکنیم. ما می گوئیم آقا منفعت پرست باش ولی دوراندیش هم باش، هوشیار باش، شعاع عقلت را طولانی تر کن، یعنی توجه به عکس العملهای کار خودت داشته باش. اگر شعاع دوراندیشی طویل باشد، آن وقت منفعت فردی یا منفعت اجتماعی و مصلحت اجتماعی تطبیق می کند و هماهنگ می شود، می شوداخلاق. یک مثال ذکر می کند.

 

می گوید: فرض کنید من می بینم همسایه ام یک گاوشیرده خوبی دارد. شک ندارد که در ابتدا منفعت جوئی من حکم می کند که گاو همسایه رابدزدم. این خیلی طبیعی است برای انسان. ولی عقل دارم، هوشیاری دارم، می دانم که اینکار بدون عکس العمل نیست. من اگر گاو همسایه را بدزدم، همسایه هم فردا می آید گاومن را می دزدد و من که می خواستم به یک منفعتی برسم، می بینم اگر من به منافع دیگران تجاوز بکنم، دیگران هم به منافع من تجاوز می کنند، پس می گویم مصلحت این است که نه من و نه تو.

 

منبع :  استاد مطهری فلسفه اخلاق، صفحه 313-311

 

          3 ـ دیدگاه اسلام: یا «انسان فطرى»

 

     اسلام ناب محمدی و سنت اهل بیت که مى گوید لا جبر ولا تفویض بل امرٌ بین الامرین یعنى نفى جبر مطلق و آزادى مطلق و پذیرش جبر محدود و آزادى محدود است.

 

توضیح دیدگاه «انسان فطرى» یا دیدگاه «اسلام»

 

          تعریف فطرت:

 

          معناى فطرت: ویژگیهایى در اصل خلقت است و در تعریف:

 

          فطرت عبارت است از کلیه استعدادها، تواناییها و گرایشهایى که خداوند در جهت هدایت و انجام رسالت (خلیفه اللهى و حفظ امانت) در ابتداى خلقت به صورت بالقوه در نهاد وى قرار داده است که در مراحل بعدى زندگى بتدریج در صورت فراهم بودن زمینه به صورت بالفعل جلوه گر مى شوند.

 

          انسان فطرى:

 

          اسلام نسبت به دو دیدگاه جبرایى گرایى مطلق و آزادگرایى مطلق دیدگاه سومى را مطرح نموده است که مى گوید لا جَبرَ ولا تَفویض بَل أمرٌ بینَ الأمرین یعنى نه جبر مطلق بر انسان حاکم است و نه آزادى مطلق بلکه نوعى جبر محدود و آزادى محدود در برابر انسان حاکم است.

 

          بر طبق این نظریه انسان داراى فطرت مشخص و معیّنى است.

 

          که در ضمن داشتن استعدادهاى خاص مى تواند به سوى اهداف متفاوت حرکت کند.

 

          در این دیدگاه انسان نه کاملاً پیش ساخته است و نه کاملاً میان تهى است انسان هر چه مى بیند با توجه به فطرت از پیش ساخته شده در ذهن محفوظ مى کند که در نتیجه یک ساختار ذهنى تشکیل مى شود تجربه جدید و مفهوم جدید ذهنى با مفهوم قبلى ذهن ترکیب پیدا مى کند یا انطباق پیدا مى کند به همین جهت دو نفر از یک واقعه دو برداشت متفاوت با هم دارند.

 

          وظیفه تعلیم و تربیت در این دیدگاه این است که فرد با واقعیات بیشترى برخورد کند تا برداشت نزدیک به حقیقت داشته باشد.

 

          مربى موظف است که با روش صحیح ساختار ذهنى فرد را تصحیح و تکمیل کند و شخص را از اشتباهات و تجربیات غلط منزه کند. و مسیر فطرت را براى او باز نگهدارد.

 

          پس دو وظیفه عمده دارد:

 

          1 ـ فطرت فرد را براى شخص یادآورى کند.

 

          (فَذَکِّر انّما اَنْتَ مُذَکِّر).

 

          2 ـ تشویق فرد براى جستجو در محیط.

 

          (اَفَلا یَنْظُرونَ إلى الإبلِ کَیْفَ خُلِقَتْ وَإلى السَماءِ کَیْفَ رُفِعَتْ وإلى الجِبالِ کَیْفَ لُضِبَتْ وإلى الأرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ).

 

          این نظریه مى تواند پاسخگویى ایده آلهاى مشترک باشد (چون افراد داراى فطرت از پیش تعیین شده هستند) همچنین قادر به توضیح تنوع و تفاوتهاى فردیست (چون هر فرد داراى اختیار است که واقعیات را به نحو دلخواه خود تفسیر کند.

 

          فطرت، انسان را به سوى تقوى و هدایت رهبرى مى کند (فالهمها فجورها وتقواها) ولى ممکن است که به سوى زشتیها و پلیدیها حرکت کند لذاست که انسان نه مختار است کاملاً (چون فطرى هدایت کننده دارد) و نه کاملاً مجبور (چون استعدادهاى قابل کنترل و حرکت در مسیرهاى گوناگون دارد).

 

          بر همین اساس معارف  انسان دو گونه است برخى معارف فطرى هستند مانند اصل علیت که در همه افراد مشترک است و برخى معارف اکتسابى هستند مانند شناخت رنگها که از محیط گرفته مى شوند.

 

          حال بحث  رکن اول انسان شناسی را یعنی موضوع  بحث را در زمینه انسان از دیدگاه اسلام ادامه مى دهیم.

 

حقیقت وجودى انسان در قرآن کریم

 

          در این بخش ما بحث فلسفى جوهر و عرض را نمى کنیم بلکه با واقعیاتى روبرو هستیم که آنها را به عنوان پدیده ها و رویدادها درک مى کنیم لذا قرآن به حقیقت انسان به اصطلاح فلسفى نمى پردازد بلکه نمودها را طرح مى کنند.

 

          (یسئلونک عن الروح قل الروح من أمر ربى وما أوتیتم من العلم الا قلیلاً) .

 

هر چه که درباره انسان در قرآن است خاصیتها و نمودهاى اوست اما موجود انسانى (کالبد جسمانى با آن اعضاى معین و اجزاى درونى و برونى و حیات و خود طبیعى اش و روحش) چه حقیقتى را تشکیل مى دهد در قرآن مطرح نشده است.

 

          مطابق این آیه روح انسان حقیقتى است که با ابزار مادى و طبیعى بشر قابل شناختن نیست.

 

جریان شکل گیرى طبیعى و جسمانى انسان در قرآن

 

          1 ـ انسان پس از گذشت زمانى از آفرینش زمین و کرات آسمانى بوجود آمده است.

 

          (هل أتى على الانسان حین من الدهر لم یکن شیئاً مذکورا) .

 

          آیا روزگارى بر انسان گذشته است که انسان چنین نبوده است.

 

          (اَوَ لا یذکر الانسان أنا خلقناه من قبلِ ولم یَکُ شیئاً) .

 

          آیا انسان متذکر نمى شود که ما او را پیش از این آفریدیم و او چیزى نبوده است.

 

          2 ـ موجودیت جسمانى انسان از همین مواد معمول طبیعت است.

 

          (ولقد خلقنا الانسان من صلصال من حَماء مسنون) .

 

          ما انسان را از گل خشکیده و متغیر و ریخته گرى شده آفریدیم.

 

          (وَلَقَدْ خَلَقْنا الانْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طین ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةٌ فى قَرار مَکین ثُمَّ جَعَلْنا النُطْفَهَ عَلَقَةً فَخَلَقْنا العَلَقَةَ مُضْغَةً فخلقنا المُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنا العِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللهُ أَحْسَنُ الخالِقینَ) .

 

          البته ما انسان را از آب کشیده شده از گل آفریدیم سپس آن را در حال نطفه در قرارگاهى نگهداشتیم، سپس نطفه را به شکل علقه (قطعه خون متراکم) درآوردیم. سپس علقه را به صورت مضغه (گوشت پاره) آنگاه در آن مضغه استخوانها ایجاد نموده بر آن استخوانها گوشتى پوشاندیم. سپس خلقت دیگرى در او ایجاد کردیم، پاکیزه خداست که بهترین آفرینندگان است.

 

          در این آیات تحولات طبیعى و مراحل رشد جنین مطرح شده است.

 

مراحل قرآن   مراحل پزشکى

 

1 ـ مرحله نطفه:       نطفه مرد یا اسپرم

 

2 ـ انعقاد نطفه:        اسپرماتوزئیدها وارد تخمک مى شود و سلول تخم پدید مى آید

 

3 ـ استقرار در رحم:  تقسیم قطعه اى سلول تخم به دو و چهار و هشت

 

4 ـ علقه (خون بسته و متراکم):       بیستمین روز از دوره سازندگى سلول تخم که در حدود صد سلول مى شود (از           دوره 28 روزه)

 

5 ـ مضغه (تکه گوشت):      تخم در نخستین مراحل رشد و تکامل در زهدان «رویان»

 

6 ـ مرحله عظام و استحکام:  سیزدهمین هفته: پیشرفت ساختمان اعضاى بدن مراکز استخوانى به وسیله           سلولهاى مِزدِرم تشکیل مى شود. (در انتهاى ماده سوم)

 

7 ـ مرحله رویش گوشت بر روى استخوانها:

 

          گوشت روى استخوانها مى روید ابتدا پوست شفافى و بتدریج گوشت رشد مى کند تا ماه هفتم که چین و چروک بر پوست پدیدار مى شود.

 

8 ـ دمیده شده روح:   در ماه چهارم حرکات اولیه و خفیف آغاز مى شود.

 

          در همین جریان طبیعى جسمانى، حیات یا نفس یا روح به او دمیده مى شود لذا این جریان طبیعى نتیجه هماهنگى اجزا و تحولات است که مى فرماید:

 

(لقد خلقنا الانسان فى أحسن تقویم).

 

حیات در قرآن کریم

 

          1 ـ حیات طبیعى

 

          2 ـ حیات ابدى (واقعى)

 

          1 ـ حیات طبیعى دنیوى در قرآن به دو نوع متمایز طرح شده است.

 

نوع اول: حیات در مقابل رکود و جمود و مرگ است که انسان با سایر حیوانات در آن مشترک است.

 

نوع دوم: همین حیات دنیوى است که به شکل پاک و سعادتمند در آمده است. (مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکر أو اُنْثى وَهُوَ مُؤمِنٌ فَلْنُحییفَهُ حَیاةً طَیبةً) .

 

هر کس از مرد و زن کار نیکى به شرط ایمان به خدا بجاى آورد ما او را در زندگانى خوش و با سعادت و زنده مى گردانیم.

 

          زندگانى دنیا به جهت عنصر ایمان و عمل صالح یک زندگى سعادتمند و زیبا و پاک مى شود.

 

          2 ـ حیات واقعى در مقابل این حیات دنیوى حیات ابدى است.

 

          (وان الدّار الاخرة لَهى الحیوانُ لو کانوا یعلمون) .

 

          در برابر حیات ابدى که حیات واقعى است حیات دیگرى وجود ندارد زیرا حقیقت حیات دنیوى بازى و سرگرمى و زینت و تفاخر و زیاده طلبى است.

 

          (اعلموا انما الحیاة الدنیا لعبٌ ولهوٌ وزینةٌ وتفاخرٌ بینکم وتکاثرٌ فى الاموال والاولاد... وما الحیاة الدنیا الامتاع الغُرُور) .

 

          در این آیه شریفه خداوند حقیقت دنیا را با ذکر خصوصیات و اصل زندگى و رشد طبیعى به بهترین نحو بیان فرموده ملاحظه مى کنید.

 

                                                مراحل رشد طبیعی                       مراحل                               خصوصیت مراحل

 

اولین مرحله:  کودکى اول              بازى گرى

 

دومین مرحله: کودکى دوم              سرگرمى

 

سومین مرحله:  جوانـــــــى             زیبایى گرایى

 

چهارمین مرحله: میان سالى            فخر فروشى

 

پنجمین مرحله: کهنسالى و پیرى               زیاده طلبى در اموال و اولاد

 

          در نهایت آیه مى فرماید حیات دنیا و حقیقت آن چیزى جز وسیله غرور نیست فریب آن را مخورید فقط این دنیا براى گذر است هدف نیست همه همین مراحل را بعنوان مراحل گذر و کمال باید طى کنند زیبایى آیه به این است که ضمن بیان حقیقت دنیا، مراحل رشد انسان را در ضمن اشاره مى کند که از مفاهیم و خصوصیات هر مرحله بدست مى آید.

 

شکل گیرى خود طبیعى و رشد خود انسانى

 

          همه مکاتب درباره انسان تندروى و کندرویهایى داشته اند اما چهره واقعى انسان در قرآن به هیچ یک از این افراط و تفریطها آلوده نشده است. انسان در اسلام

 

انسان در جهان بینی اسلامی داستانی شگفت دارد.

 

انسان اسلام تنها یک‏ حیوان مستقیم القامه که ناخنی پهن دارد و با دو پا راه می‏رود و سخن‏ می‏گوید نیست . انسان و حیوان یکی نیستند.

 

این موجود از نظر قرآن ژرف‏تر و مرموزتر از این است که‏ بتوان آن را با این چند کلمه تعریف کرد .

 

قرآن انسان را مدحها و ستایشها کرده و هم مذمتها و نکوهشها نموده است‏ .

 

عالی‏ترین مدحها و بزرگترین مذمتهای قرآن درباره‏ء انسان است ، او را از آسمان و زمین و از فرشته برتر و در همان حال از دیو و چهار پایان پست‏تر شمرده است . از نظر قرآن انسان موجودی است که توانایی دارد جهان را مسخر خویش سازد و فرشتگان را به خدمت خویش بگمارد ، و هم می‏تواند به‏ " اسفل سافلین " سقوط کند . این خود انسان است که باید در باره‏ء خود تصمیم بگیرد و سرنوشت نهایی خویش را تعیین نماید .

 

          قرآن اصولى را درباره انسان طرح مى کند به ترتیب:

 

          1 ـ اصول مربوط به حیات طبیعى در زمینه «خود طبیعى»

 

          2 ـ اصول مربوط به حیات طبیعى در زمینه «خود انسانى»

 

          3 ـ اصول مربوط به حیات واقعى «راه ایده آل برتر» «انسان الهى»

 

خود طبیعى چیست؟

 

          قرآن کریم نمودهاى خود طبیعى انسان را در قرآن اینگونه طرح مى کند.

 

1 ـ انسان دوستدار مال دنیاست و سودجوست (انه لحب الخیر لشدید ،                  الهاکم التکاثر)  (وتحبون المال حبّاً جمّاً)            

 

2 ـ انسان مى خواهد از ضرر فرار کند (واذا مس الناس ضرٌ دعوا ربهم منیبین الیه)  (واذا مس الانسان ضرٌ دعا ربه منیباً الیه)

 

3 ـ انسان حیله گر است (ان رسلنا یکتبون ما تمکرون)  (واذا اذقنا الناس رحمةً من بعد ضرّاءَ مستهم اذا لهم مکرء فى آیاتنا) او هرگاه به سختی بیفتد و خود را گرفتار ببیند ، ما را در هر حال ( به یک پهلو افتاده و یا نشسته و یا ایستاده ) می‏خواند . همینکه گرفتاری‏ را از او بر طرف کنیم گویی چنین حادثه‏ای پیش نیامده است " یونس / . 12

 

4 ـ انسان اگر احساس بى نیازى کند طغیان خواهد کرد (ان الانسان لیطغى ان راه استغنى) " او آنگاه که خود را مستغنی می‏بیند طغیان می‏کند " علق / . 7 .

 

5 ـ انسان شتابگر و عجول است (خلق الانسان من عجل)  (وکان الانسان عجولاً)

 

6 ـ انسان ناتوان و ضعیف است (وخلق الانسان ضعیفاً)

 

7 ـ انسان بخیل است (وکان الانسان قتوراً)

 

8 ـ انسان اعتدال ندارد (ان الانسان خلق هلوعاً)

 

9 ـ انسان جدل پیشه است (وکان الانسان اکثر شیئاً جدلاً)

 

10 ـ انسان کفرورز است (ان الانسان لکفور مبینٌ)زخرف/15

 

11- انسان نسبت به خدای خود ناسپاس است" او نسبت به پروردگارش بسیار ناسپاس است " (ان الانسان لکفور) حج / 66 (انا هدیناه النجدین اما شاکرا واما کفورا)انسان/3(فان الانسان کفور)شوری/48

 

12- " او بسیار ستمگر است .(انه ظلوما)احزاب/72

 

13- او بسیار نادان است.(انه ظلوما جهولا) " احزاب / . 72 .

 

   این اوصاف بیان کننده ماهیت انسان باصطلاح فلسفى نیست بلکه مبین یک رشته پدیده هایى است که معلول عواملى است.

 

   این اوصاف را مى توان به سه دسته تقسیم کرد:

 

دسته اول:      صفاتى که به دخالت خود انسان (اختیار) به وجود مى آیند.

 

شماره هاى 3 و 9 و 10 و11و12و13حیله گرى، جدل، کفر،ناسپاسی، ستمگری و نادانی

 

دسته دوم:      صفاتى که زمینه خلقت انسان آن را ایجاب مى کند.

 

شماره هاى 5 و 6 و 8 شتابگرى، ناتوانى و ضعف، عدم اعتدال

 

دسته سوم: صفاتى که از زمینه خلقت ناشى نمى شود بلکه مجموعه واحدهایى منجر مى شود تا زمینه طبیعى اش مقتضى داشتن آن صفات باشد.

 

شماره هاى 1 و 2 و 4 و 7 دوستدار مال دنیا، فرار از ضرر، طغیان، بخیل بودن

 

تحلیل این اوصاف

 

الف: انسان داراى کالبد مادى است و قوانین ماده انسان را از نظر طبیعى در مجراى خود قرار مى دهد.

 

ب: انسان از نظر حیات طبیعى وقتى که در نوسانات زندگى قرار مى گیرد بیش از همه چیز و مهم تر از همه چیز «خود طبیعى» خویش را هدف مطلق مى بیند تنها در برابر این خود طبیعى «وجدان» مى تواند نقش مهمى را در تنظیم زندگانى انسان به عهده گیرد.

 

   اگر چه وجدان در درون انسان نشانه رشد خود طبیعى است ولى براى به ثمر رسیدن تمام ابعاد شخصیت انسان نفس را از همه جهات شکوفا کرد تا استعداد پذیرش روح ملکوتى در او بارور گردد.

 

   لذا قرآن مى فرماید اگر انسان با خود طبیعى خودش رها شود دچار زیانکارى و خسران مى گردد.

 

          (والعصر ان الانسان لفى خسر) .

 

دسته اول :     صفات پست انسان که اختیارى است قطعاً مورد مذمت و مؤاخذه خواهد بود.

 

دسته دوم :     صفات خود وجود زمینه مورد مذمت و ملامت و مؤاخذ قرار نمى گیرد زیرا اختیارى نیست اما توقف انسان و قناعت انسان به این زمینه است که مورد مؤاخذه و مذمت قرار مى گیرد خداوند مى فرماید چرا خود را در این وضع محبوس کرده اید اگر زمینه آمیزش حیات انسانى با پدیده هاى مادى اقتضا مى کند که انسان هلوع، عجول و ضعف داشته باشد خود این آمیختگى و زمینه محکوم و تقبیح نمى شود بلکه توقف در این وضع و یا حرکت به سوى جریان متضاد با تکامل روح محکوم و ناشایست است.

 

دسته سوم :    مانند طغیانگرى است که موقع احساس بى نیازى در او ایجاد مى شود و در خلقت او نبوده است بلکه معلول مجموعه عواملى است که ریشه آن در «طبیعت مادى» انسان است.

 

خود پرستى اقتضا مى کند «خود طبیعى» خود را بر دیگران مقدم بدارد و علیه همه قوانین و حقوق طغیان کند.

 

در اینجا هم توبیخ و ملامت متوجه ریشه آن نیست زیرا اصل طبیعت مقتضى حفظ خود است که اگر مهار و کنترل نشود به شکل طغیان در مى آید.

 

توبیخ زمانى منطقى است که انسان بتواند مکانیسم جریان زندگى را به وسیله «عقل» «وجدان» و «قوانین الهى» تنظیم نماید که منجر به «طغیانگرى» نگردد.

 

نتیجه :          قرآن کریم انسان را از جهت ارتباط او با ماده و زمینه خلقتش و توقف در آن، محکوم به حقارت و پستى و تجاوز کارى نموده است پس اگر انسان با «خود طبیعى» خویش یعنى به حال طبیعى خود رها شود به پستى خواهد گرایید.

 

پس این انسان در قرآن مورد بزرگترین نکوهشها و ملامتها قرار گرفته است . 

 

خود انسانى چیست؟

 

          اصول خود انسانى غالباً در زندگى دسته جمعى نمودار مى شود در ایجاد روابط حقوقى، روابط اقتصادى گروه بندیهاى اجتماعى نمود دارد.

 

          مبناى اغلب پند و اندرزها، شعر گویى ها، متوسل شدن به وجدان، اعلامیه جهانى حقوق بشر که مربوط به نوع انسان است همان خود انسانى است.

 

در اغلب کشورهاى متمدن و نیمه متمدن دو موضوع است که «خود انسانى» طبقات و افراد را توجیه مى کند.

 

اول: «پول» و «رتبه و مقام» «عنصر اساسى جنبه مثبت خود انسانى»

 

دوم: وحشت از کیفر که از بیم منفى شدن «خود» پدید مى آید.

 

این دو موضوع و دو عنصر محور همه تلاشهاى هنرى، اخلاقى و حتى فلسفى و تکنولوژى یکى است که تمام اینها همه در راه تقویت آن عناصر است.

 

اصولى که مربوط به حیات طبیعى در «خود انسانى» است در قرآن مجید هم       مورد حمایت قرار گرفته و هم محکوم شناخته شده است.

 

مورد حمایت است اگر به عنوان وسیله باشد.

 

محکوم است اگر به عنوان هدف باشد.

 

   چنانچه سؤال شود «حیات» کدام نوع آن مطلوب است.

 

   پاسخ کسانى که آن اصول و موضوعات آن را هدف مى بینند «زنجیر شدگان خود انسانى» چنین خواهد بود. زندگى، خورد و خواب و خشم و شهوت و سپس مرگ بدون مزاحمت (آرام) (بدون احساس درد). اما پاسخ قرآن این است: که اگر مراد زندگى فوق است آن را لهو و لعب و تفاخر و روى هم انباشتن مى دانم زیرا اگر هدف قرار داده شوند هیچ فلسفه اى نخواهند داشت ولى اگر حیات طیبه باشد (من عمل صالحاً من ذکر وانثى وهو مؤمنٌ فلنحییه حیاً طیبةً)این حیات مى تواند هدف باشد.

 

   خلاصه انسان از «خود طبیعى» بالاتر رفته ولى به شخصیت واقعى خود هم نرسیده است تمام محاسبات مکاتب هم روى همین «خود» است ولى چون متوجه نیستند که «خود انسانى» در وسط دو نقطه طبیعى و الهى قرار گرفته است لذا آن محاسبات خنثى مانده از ماکیاول تا توماس هابس از روسو تا لیپمن.

 

انسان الهی یا ایده ال برتر

 

  جنبه های مثبت انسان از نظر قرآن:

 

1 ـ برگزیده از طرف خداوند: انسان خلیفه‏ء خدا در زمین است . " روزی که خواست او را بیافریند ، اراده خویش را به فرشتگان اعلام‏ کرد . آنها گفتند : آیا موجودی می‏آفرینی که در زمین تباهی خواهد کرد و خون خواهد ریخت ؟ او گفت : من چیزی می‏دانم که شما نمی‏دانید " بقره / . 30 ) .

 

" اوست که شما انسانها را جانشینهای خود در زمین قرار داده تا شما را در مورد سرمایه‏هایی که داده است در معرض آزمایش قرار دهد " انعام / . 165 .

 

2- ظرفیت علمی انسان بزرگترین ظرفیتهایی است که یک مخلوق ممکن است‏ داشته باشد .

 

" تمام اسماء را به آدم آموخت ( او را به همه‏ء حقایق آشنا ساخت ) .

 

آنگاه از فرشتگان ( موجودات ملکوتی ) پرسید : نامهای اینها را بگویید چیست . گفتند : ما جز آنچه تو مستقیما به ما آموخته‏ای نمی‏دانیم ( آنچه‏ را تو مستقیما به ما نیاموخته باشی ما از راه کسب نتوانیم آموخت ) .

 

خدا به آدم گفت : ای آدم ! تو به اینها بیاموز و اینها را آگاهی ده .

 

همینکه آدم فرشتگان را آموزانید و آگاهی داد ، خدا به فرشتگان گفت :

 

نگفتم که من از نهانهای آسمانها و زمین آگاهم ( می‏دانم چیزی را که حتمانمی‏دانید ) و هم می‏دانم آنچه را شما اظهار می‏کنید و آنچه را پنهان‏ می‏دارید ؟ " (بقره / 31 - . 33 )

 

3- او فطرتی خدا آشنا دارد .

 

به خدای خویش در عمق وجدان خویش آگاهی‏ دارد . همه‏ء انکارها و تردیدها ، بیماریها و انحرافهایی است از سرشت‏ اصلی انسان یا همان فطرت انسان .

 

" هنوز که فرزندان آدم در پشت پدران خویش بوده ( و هستند و خواهند بود ) خداوند ( با زبان آفرینش ) آنها را بر وجود خودش گواه گرفت و آنها گواهی دادند " (اعراف / . 172 ).

 

" چهره‏ء خود را به سوی دین نگه‏دار ، همان که سرشت خدایی است و همه‏ء مردم را بر آن سرشته است " (روم / . 43 ).

 

4 ـ در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادی که در جماد و گیاه و حیوان وجود دارد ، عنصری ملکوتی و الهی وجود دارد .

 

انسان ترکیبی است از طبیعت و ماورای طبیعت ، ماده و معنی ، جسم و جان . به عبارت دیگر روح بعد غیر مادی انسان انسان است.

 

" آن که هر چه را آفرید نیکو آفرید و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد ، سپس نسل او را از شیره‏ء کشیده‏ای که آبی پست است قرارداد ، آنگاه او را بیاراست و از روح خویش در او دمید " (سجده / 7 - . 9 ) .

 

5 ـ آفرینش انسان، آفرینشی حساب شده است ، تصادفی نیست . انسان‏ موجودی انتخاب شده و برگزیده است .

 

" خداوند آدم را بر گزید و توبه‏اش را پذیرفت و او را هدایت کرد " (طه / . 121 ) .

 

6 ـ او شخصیتی مستقل و آزاد دارد ، امانتدار خداست ، رسالت و مسؤولیت دارد ، از او خواسته شده است با کار و ابتکار خود زمین را آباد سازد و با انتخاب خود یکی از دو راه سعادت و شقاوت را اختیار کند .

 

آزادی و اختیار انسان لازمه مسئولیت اوست.

 

" همانا امانت خویش را بر آسمان و زمین و کوه‏ها عرضه کردیم ، همه از پذیرش آن امتناع ورزیدند و از قبول آن ترسیدند ، اما انسان بار امانت‏ را به دوش کشید و آن را پذیرفت . همانا او ستمگر و نادان بود " (احزاب / . 72 ) . ما انسان را از نطفه‏ای مرکب و ممزوج آفریدیم تا او را مورد آزمایش‏ قرار دهیم ، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم . همانا راه را به او نمودیم ، او خود یا سپاسگزار است و یا کافر نعمت . ( یا راه راست را که نمودیم خواهد رفت و به سعادت خواهد رسید و یا کفران نعمت کرده ، منحرف می‏گردد " (دهر / . 3 ) .

 

7- او ازیک کرامت ذاتی و شرافت ذاتی بر خوردار است ، خدا او را بر بسیاری از مخلوقات خویش برتری داده است .

 

او آنگاه خویشتن واقعی خود را درک و احساس‏می‏کند و به خودشناسی میرسد که این کرامت و شرافت را در خود درک کند و خود را برتر از پستیها و دنائتها و اسارتها و شهوترانیها بشمارد . ارزش واقعی انسان درمکتب اسلام متبلور می شود.

 

" همانا ما بنی آدم را کرامت بخشیدیم و آنان را بر صحرا و دریا ( خشک و تر ) مسلط کردیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتری دادیم( اسراء / . 70 )

 

 8-  او از وجدانی اخلاقی برخوردار است ، به حکم الهامی فطری زشت و زیبا را درک می‏کند .

 

" سوگند به نفس انسان و اعتدال آن ، که ناپاکیها و پاکیها را به او الهام کرد( شمس / 8 و . 9 " ) .

 

9 - او جز با یاد خدا با چیز دیگر آرام نمی‏گیرد . خواستهای او بی‏ نهایت است ، به هر چه برسد از آن سیر و دلزده می‏شود مگر آنکه به ذات‏ بی حد و نهایت خدا بپیوندد .

 

" هماناتنها بایاد او دلها آرام می‏گیرد " (رعد / . 28 )

 

" ای انسان ! توبه سوی پرورد گار خویش بسیار کوشنده هستی و عاقبت او را دیدار خواهی کرد " (انشقاق / . 6 ).

 

10-  نعمتهای زمین برای انسان آفریده شده است . رابطه انسان و دنیا دراسلام به درستی تعریف شده است.

 

" همانا اوست که آنچه در زمین است برای شما آفرید " (جاثیة / . 13 ) .

 

" آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است مسخر او قرار داده است ( پس‏ او حق بهره‏گیری مشروع همه‏ء اینها را دارد " .

 

 11-  او را برای این آفرید که تنها خدای خویش را پرستش کند و فرمان‏ او را بپذیرد . پس او وظیفه‏اش اطاعت امر خداست .

 

" همانا جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه مرا پرستش کنند " ( ذاریات / . 56 )

 

 12-  او جز در راه پرستش خدای خویش و جزبا یاد او خود را نمی‏یابد ،و اگر خدای خویش را فراموش کند خود را فراموش می‏کند و نمی‏داند که‏ کیست و برای چیست و چه باید کند و کجا باید برود .

 

" همانا از آنان مباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند خودشان را ازیاد خودشان برد " (حشر / . 18 ).

 

 13 -  او همینکه از این جهان برود و پرده‏ء تن که حجاب چهره‏ء جان است‏ دور افکنده شود ، بسی حقایق پوشیده که امروز بر او نهان است بروی آشکار گردد .

 

" همانا پرده را کنار زدیم ، اکنون دیده‏ات تیز است " (ق / . 22 ) .

 

 14 -  او تنها برای مسائل مادی کار نمی‏کند ، یگانه محرک او حوایج مادی‏ زندگی نیست .

 

او احیانا برای هدفها و آرمانهایی بس علی می‏جنبد و می‏جوشد . او ممکن است که از حرکت و تلاش خود جز رضای آفریننده ، مطلوبی دیگر نداشته باشد . نیازهای مادی و معنوی انسان مجموعاً موجب حرکت انسانها می شوند .

 

" ای نفس آرامش یافته ! همانا به سوی پرورد گارت باز گرد با خشنودی‏ متقابل : تو از او و او از تو خشنود " فجر / . 28 .

 

" خداوند به مردان و زنان با ایمان باغها وعده کرده است که در آنها نهرها جاری است ، جاویدان در آنجا خواهند بود و هم مسکنهای پاکیزه ، اما خشنودی خدا از همه‏ء اینها برتر و بالاتر است . آن است رستگاری بزرگ " توبه / . 72 .

 

  بنابر آنچه گفته شد از نظر قرآن انسان موجودی است برگزیده از طرف‏ خداوند ، خلیفه و جانشین او در زمین ، نیمه ملکوتی و نیمه مادی ، دارای فطرتی خدا آشنا ، آزاد ، مستقل ، امانتدار خدا و مسؤول خویشتن و جهان ، مسلط بر طبیعت و زمین و آسمان ، ملهم به خیر و شر ، و جودش از ضعف و ناتوانی آغاز می‏شود و به سوی قوت و کمال سیر می‏کند و بالا می‏رود اما جز در بارگاه الهی و جز با یاد او آرام نمی‏گیرد ، ظرفیت‏ علمی و عملی‏اش نا محدود است ، از شرافت و کرامتی ذاتی بر خوردار است‏ ، احیانا انگیزه هایش هیچ گونه رنگ مادی و طبیعی ندارد ، حق بهره گیری‏ مشروع از نعمتهای خدا به او داده شده است ولی در برابر خدای خودش و ظیفه دار است .

 

   این  نکوهش ستایش  از آن جهت نیست که انسان یک موجود دو سرشتى است که نیمى از سرشتش ستودنى و نیم دیگر نکوهیدنى. بلکه نظر قرآن به این است که انسان همه کمالات را بالقوه دارد و باید آنها را به فعلیت برساند و این خود اوست که باید سازنده و معمار خویشتن باشد.

 

   شرط اصلى وصول انسان به کمالاتى که بالقوه دارد ایمان است.

 

انسان زشت است یا زیبا ؟

 

چگونه است ؟ آیا انسان از نظر قرآن یک موجود زشت و زیباست ، آن هم‏ زشت زشت و زیبای زیبا ؟

 

آیا انسان یک موجود دو سرشتی است : نیمی از سرشتش نور است و نیمی‏ ظلمت ؟ چگونه است که قرآن ، هم او را منتها درجه مدح می‏کند و هم منتها درجه مذمت ؟ !

 

حقیقت این است که این مدح و ذم ، از آن نیست که انسان یک موجود دو سرشتی است : نیمی از سرشتش ستودنی است و نیم دیگر نکوهیدنی ، نظر قرآن‏ به این است که انسان همه‏ء کمالات را بالقوه دارد و باید آنها را به‏ فعلیت برساند ، و این خود اوست که باید سازنده و معمار خویشتن باشد .

 

شرط اصلی وصول انسان به کمالاتی که بالقوه دارد " ایمان " است . از ایمان ، تقوا و عمل صالح و کوشش در راه خدا بر می‏خیزد ، به وسیله‏ء ایمان‏ است که علم از صورت یک ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج می‏شود و به صورت یک ابزار مفید در می‏آید . و علم و ایمان لازم و ملزوم یکدیگرند.

 

پس انسان حقیقی که خلیفة الله است ، مسجود ملائکه است ، همه چیز برای‏ اوست و بالاخرش دارنده‏ء همه‏ء کمالات انسانی است ، انسان بعلاوه‏ء ایمان‏ است ، نه انسان منهای ایمان . انسان منهای ایمان ، کاستی گرفته و ناقص‏ است . چنین انسانی حریص است ، خونریز است ، بخیل و ممسک است ، کافر است ، از حیوان پست‏تر است .

 

در قرآن آیاتی آمده است که روشن می‏کند انسان ممدوح چه انسانی است و انسان مذموم چه انسانی است . از این آیات استنباط می‏شود که انسان فاقد ایمان وجدا از خدا انسان واقعی نیست .

 

انسان اگر به یگانه حقیقتی که با ایمان به او ویاد او آرام می‏گیرد بپیوندد ، دارنده‏ء همه‏ء کمالات است و اگر از آن حقیقت - یعنی خدا - جدا بماند ، درختی را ماند که از ریشه‏ء خویشتن جدا شده است . ما به عنوان نمونه دو آیه را ذکر می‏کنیم :

 

« و العصر إن الانسان لفی خسر إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر » (سوره‏ء عصر) .

 

سوگند به عصر ، همانا انسان در زیان است ، مگر آنان که ایمان آورده و شایسته عمل کرده و یکدیگر را به حق و صبر و مقاومت توصیه کرده‏اند .

 

²ولقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس ، لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم‏ أعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها أولئک کالانعام بل هم أضل اعراف / . 179 .

 

" همانا بسیاری از جنیان و آدمیان را برای جهنم آفریده‏ایم ( پایان‏ کارشان جهنم است ) ، زیرا دلها دارند و با آنها فهم نمی‏کنند ، چشمها دارند و با آنها نمی‏بینند ، گوشها دارند و با آنها نمی‏شنوند . اینها مانند چهار پایان بلکه راه گم کرده‏ترند " . منبع:کتاب انسان در قرآن نویسنده : شهید مطهری صفحه 8-15

 

جلوه هاى ایمانى انسان در قرآن

 

          ماده و مفهوم ایمان در اشکال مختلف در 833 آیه مطرح شده است در اینها، حقیقت ایمان، انسان با ایمان، اثر عملى ایمان، اثر اجتماعى ایمان، اثر روانى ایمان، اثر اخلاقى ایمان و نتایج اخروى ایمان با اشکال و بیانات گوناگونى مطرح شده است که برخى از آنها را مطرح مى کنیم.

 

          1 ـ ایمان نور خدایى است:

 

(الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور)[1]

 

          اگر نور خدایى براى انسان نباشد میلیونها خورشید طبیعى او را از تاریکى بیرون نخواهد آورد نور خدایى از سنخ نور فیزیکى نیست تا خورشید آن را از تاریکى بدر آورد.

 

          عدالت خواهى، محبت، آزادى، علم و علم دوستى بدون عنصر ایمان همه فعالیتهاى زودگذر و تاریکى خواهد بود که در موضوعات تاریک تر محور و نابود مى شوند.

 

          قانون اگر از ایده آل سرچشمه نگیرد ضمانت اجرایى ندارد و قضیه مجهولى خواهد بود پس اصالت قانون به ایده آل و ایمان است که آن قانون محور و ملاک عدالت قرار مى گیرد محبت بورزیم اما به که؟ و براى چه؟

 

          هیچ نعمتى به عظمت آزادى و آزادیخواهى نمى رسد اما کدامین آزادى؟

 

          آزادى مطلق یعنى اینکه تمام ذرات هستى در ارتباط کیهانى خود از قانون تبعیت مى کنند اما انسانها تنها براى آن آفریده شده اند که قانونى نداشته باشند و با هر گونه قانون و اصل مبارزه کنند؟!! به چه وسیله؟

 

          بوسیله شهوات و هوى و پرستى ها و خودپرستى ها قوانین طبیعى و روحى از قبیل عدالت و آزادى و محبت و زندگانى پاکیزه واقعى را در هم بشکنند.

 

          خلاصه: بدون ایمان سرتاسر زندگى جز مشتى آرزو و رویدادهاى بى علت و تصادفى (اصطلاحى) چیزى نخواهد بود.

 

          2 ـ ایمان پدید آورنده محبت است:

 

          (ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن وُدّاً)[2]

 

          اگر ندانیم که منبع اصلى محبت ها خداست و انگیزه محبت شما به محبوب خود، از خداست آیا با این وضع مى توانید نام این کشش حیوانى موقت را محبت عالى انسانى گذاشته و بگویید هر چه در دنیاست محبت است! علت محبت است؟! معلول محبت است!! هدف محبت است!! آیا این جملات نشانه مستى روح و حالت تخمیر شده روح نیست.

 

          آرى اگر ایمان منشاء محبت باشد آن محبت پایدار است زیرا پشتوانه محکمى خواهد داشت همین ایمان است که مى تواند محبوبیت شما را در دل کسانى که قبلاً شما را هرگز ندیده اند، پرتو اندازد و محبوب صمیمى قلب آنها باشید اگر ایمان نباشد محبت مادر به فرزندش نیز پشتوانه پایدار ندارد.

 

          3 ـ رابطه ایمان، تقوا و دانش:

 

          (وَاتقوا الله ویُعلِّمکم الله والله بکل شیىء علیم)[3]

 

          و تقواى خدا را داشته باشید خداوند به شما از علم و حکمت بیکران خویش خواهد آموخت و خداوند به هر چیزى دانا و آگاه است

 

          تقوا که از ثمرات ایمان حقیقى است دانش را به دریاى بیکران علم الهى متصل مى سازد آینه دل اگر با تقوا صاف و شفاف شد آن دل آینه تمام نماى جهان و اسرار آن خواهد بود همه نتایج علوم در آن منعکس خواهد شد.

 

          4 ـ ایمان ضد ترس و اندوه است:

 

          (فَمَنْ آمَنَ وَاَصلَحَ فَلا خَوفٌ علیهم وَلاهُمْ یَحزَنون)[4]

 

          همه افراد با دو پدیده فوق دست به گریبان هستند

 

          با یک محاسبه دقیق در تمام شئون موجودیت انسانى در پهنه هستى این نتیجه خواهد بود. که حتى  از نظر کمیّت هم ترس و اندوه بیشتر از اطمینان خاطر و شادى دامنگیر ماست. توصیه به خندیدن و شادمان بودن کار هر کسى نیست مگر اینکه حقیقتاً گام به مافوق زندگانى معمولى بگذارد و بگوید:

 

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست *** عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

 

          آرى شما مى توانید بخندید، ولى به شرط اینکه گریه هاى دیگران و اشکهاى سوزان آنها در رخ شما تأثیر نداشته باشد.

 

          فقر مادى و معنوى و تضییع حقوق میلیونها نفر در هر روز و عدم اطلاع از سرنوشت فردا و وابسته بودن بیش از چهار میلیارد نفوس انسانى به تعدادى محدود ..... همه اینها مى توانند موجبات خنده را فراهم بسازند؟!

 

          کسى که در مافوق زندگانى قرار گرفته است، خنده و شادیهاى معمولى را همانند خنده ها و شادیهایى مى بیند که کودک خردسال درباره عروسکها و پریدن بچه گربه سر مى دهد لذا قرآن علت منحصر به فرد آرامش خاطر و بى اندوهى را ایمان و اصلاح خود با تطبیق قوانین ایمان به اعمال خارجى مى داند.

 

          5 ـ رشد واقعى انسانها تنها در پناه ایمان است:

 

          (فَمَن اَسلَمَ فاولئک تَحَرّوا رُشداً)[5]

 

          پس آنکه اسلام آورد آنانند که در پى رشد بوده اند

 

          (وَلَقَد آتینا ابراهیم رُشدُه)[6]

 

          (رَبّنا اتَنا مِن لدُنکَ رَحمةً وهَیئى لَنا مِنْ اَمرِنا رَشداً)[7]

 

          پروردگارا به ما عطا کن از سوى خویش رحمتى را و براى ما آماده کن در کار ما و اثر ما هدایت و رشد را

 

          (فلیستجیبوا لى ولیؤمنوا بى لعلهم یَرْشدون)[8]

 

          پس اجابت کنند مرا و ایمان آورند به من شاید که رشد و هدایت یابند

 

          فرد یا اجتماعى که ایمان ندارد به رشد واقعى خود نرسیده است زیرا ملاک رشد در اغلب مردم معمولى همان زیبایى هاى ظاهرى و نیروهاى طبیعى است.

 

          انسانها مى توانند جهان و قدرت را گاهى «وسیله» و گاهى به شکل «هدف» نشان دهند انسانها مى توانند خود را به مافوق جهان و قدرت رسانده و در هر حال آن دو پدیده را وسیله موفقیت خود قرار دهند.

 

          و این گمان که رشد یک فرد و یا یک جامعه وابسته به مقولات زیبایى و قدرت است در منطق قرآن به شدت محکوم گشته است.

 

          خداوند مى فرماید: (قل لا یستوى الخبیث والطیب ولو اعجبک کثرة الخبیث)[9] بگو پلید و پاکیزه یکسان نیست اگر چه فراوانى پلید ترا شگفت آید.

 

          خلاصه بحث اینکه حقیقت وجودى انسان نیازمند به کمال مطلق است که از راه ایمان و مراتب آن و رشد نفس و مراتب آن به کمال مطلق خواهد رسید.

 

          (یا ایها الانسان انک کادح الى ربک فملاقیه)

 

جلوه هاى نفس ورشد ان در جریان زندگى از نظر قرآن و عرفای اسلامی

 

            این «خود طبیعى» در گذرگاه ماده و شئون آن، جلوه هاى آن به تدریج رشد و تکامل پیدا کرده و قیافه هاى گوناگونى بخود مى گیرد.

 

1 ـ «نفس اماره»: همان «خود طبیعى» است که تحت تأثیر غرایز قرار گرفته و بدون تسلیم شدن به روح ملکوتى و یا جلوه عالى نفس، طالب اشباع بدون قید و شرط است.

 

2 ـ «نفس لوامه»: همان جلوه سرزنش کننده «وجدان» است، نفس لوامه را طبیعى درجه دوم است زیرا وجود آن وابسته به روح متعالى و ملکوتى نیست بلکه خاصیت سازمان روانى انسان است (من برتر).

 

3- نفس ناطقه یا متفکره: در این مرحله قوه تفکر و تمیز در نفس انسانى بخوبى ظهور کرده و نشو و نماى محسوس پیدا مى کند و تجلى کاملى پیدا مى کند.

 

4-نفس عاقله یا ملهمه: در این مرحله قوه تعقل نشو و نماى کامل دارد و با قوه اراده عقل تجلى مى کند و فعلیت پیدا مى کند. تعقل بى فعل و عمل ممکن نیست این مرحله نفس را ملهمه نیز مى نامند. زیرا نفس انسان براى نخستین بار پرتو الهام ربانى متجلى مى شود.

 

5ـ «نفس مطمئنه»: عالى ترین رشد شخصیت انسانى رسیدن «خود» به مقام اطمینان است در این مقام جنگ با نفس خاتمه یافته و نفس حیوانى (نفس اماره) رام و فرمانبردار شده است. و درهاى ملکوت آسمان بر دل انسان گشاده مى شود و دیگر خوف وسوسه شیطانى نفوذ ندارد

 

            (یا ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیةٌ مرضیةٌ فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى)[10].

 

    بعد از مرحله نفس مطمئنه نیز عرفا دو مرحله براى نفس قائل شدند.

 

6- نفس راضیه: در این مرحله مقام عشق است و وادى هولناک تسلیم و رضایت است که در آن نفس انسانى یک بار دیگر در بوته مصایب روحى و درونى گداخته مى شود تا به کلى صاف و خالص گردد.

 

7- نفس مرضیه: این مرحله بالاترین مقام کمال نفس انسانى است و آن مقام وصل و یگانگى نفس ناطقه یا روح ملکوتى یا با عالم ملکوت است. در  مرحله قبل رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ولى فقط گاهى آثارى از خرسندى محبوب را احساس مى نمود در این مرحله و مقام نفس ناطقه با حق الیقین مى داند و مى فهمد که عشق از دو طرف است.

 

ابعاد وجودى انسان

 

          بسیارى از دیدگاهها انسان را از بُعد خاصى دیده اند یا بُعد خاصى را اصل گرفته اند مانند مارکسیسم و فرویدیسم

و ....

 

          دیدگاه صحیح آن است که درک کاملى از مجموعه ابعاد انسان داشته باشد و ارائه دهد مکاتب مادى بخاطر محسوس بودن بُعد مادى بیشتر به آن توجه دارند و بعد نامحسوس روانى مورد غفلت قرار مى گیرد یا از آن تفسیر مادى مى نمایند.

 

          1 ـ مادى: بدن که از گل آفریده شده

 

          ابعاد وجودى انسان    ¯

          2ـ غیر مادى: روح، نفس، عقل، روان

 

          همانطور که در بحث حقیقت وجودى روشن شد کمال انسان هم بواسطه آفرینش روح است.

 

          (فاذا سویته ونفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین)

 

          خداوند آن روح را به خود نسبت مى دهد و مى فرماید «من روحى»

 

          ولى روح و بدن در این دنیا وابسته به یکدیگرند و دو بخش جدا از هم نیستند و براى بخش غیر مادى انسان حتى مکاتب مادى نیز امتیازاتى قائلند.

 

          پرده بردارى از بعد روحى بسیار دشوارتر و محدودتر از بعد جسمى انسان است لذا دامنه کشفیات و پیشرفت پزشکى از روانشناسى و روان پزشکى بسیار بیشتر است.

 

          قرآن کریم مبدأ روانى انسان را مهمترین بخش انسان مى داند و بین روح و جسم ارتباط قائل است و حتى در برخى بیماریهاى جسمى منشاء را روح و روان مى داند و گفته اند: «والعقل السلیم فى الجسم السلیم» که اشاره به این ارتباط است. در مقایسه بین بعد جسمانى و بعد روحى تفاوتهاى بسیارى آشکار مى گردد از جمله:

 

          1 ـ محدودیت رشد بُعد جسمى نسبت به رشد بُعد روحى «نامحدود»

 

          2 ـ رشد روحى حتى پس از مرگ نیز ادامه دارد

 

          3 ـ پس از بلوغ بدن تحت تأثیر روح انسان است که نتیجه رشد است در حالى که قبل از بلوغ و آغاز تولد روح در اختیار جسم است.

 

          براى استدلال بر ارتباط روح و جسم مى توان به نظریات دانشمندان رجوع کرد همچون لایب نیتس که قائل به نظریه توازى تن و روان است که در برابر هر کیفیت بدنى کیفیت نفسانى قابل پیش بینى است.

 

          یافخنر: که بدن و نفس یک حقیقت واحدى هستند که دو منظره متفاوت از خود نشان مى دهند. همچون کره اى که از داخل مقعر است و از خارج محدب است.

 

          یا مثل هاکسلى، لودانتک، مودسنى: که حالات نفسانى را پرتوى از کیفیات بدنى پنداشته اند و آن را به سایه تشبیه کرده اند.

 

          یا مى توان به روش معمول در روان شناسى رجوع کرد: روش سلوک و رفتار یا روش رفتارگرایى توسط افرادى چون پاولوف و واتسون که روش کار مطالعه رفتار موجود زنده است که بر اساس این مطالعه به حالات نفسانى آن موجود پى مى برند.

 

          از سوى دیگر به موازات پیشرفتهاى علمى و دانش بشرى مشخص شده است که این دو جنبه (جسم و روح) در ارتباط تنگاتنگ بوده اختلال و بى نظمى در یک جنبه سبب به هم خوردن تعادل در جنبه دیگر انسان است.

 

بیماریها روان تنى (سایکو سوماتیک)

 

          در این رابطه مى توان به بیماریهاى روان تنى اشاره کرد که یکى از مقوله هاى مهم ارتباط جسم و روان و تأثیر متقابل آنهاست که قطعاً آگاهى از آن در اثر تشخیص و درمان کمک شایان توجهى به پزشک خواهد نمود.

 

          حالتهاى هیجانى انسان همیشه توأم بوده با واکنشهاى جسمى و فیزیولوژیک در اعضاى مختلف همانند دستگاه تنفس، گردش خون، گوارش و غیره ... مانند عروض ترس، اضطراب و تغییرات شدید حاصله: تغییر رنگ، اختلال تنفسى، خشکى دهان، کم اشتهایى، کندى گوارش، افزایش و شدت تپش قلب، یخ زندگى دستها و پاها، حالات خشم، افسردگى.

 

          در افراد سالم این تغییرات مدت کوتاهى دارند. ولى در بیماران اختلالات روان تنى طولانى تر و شدیدتر هستند.

 

          یکى از عوامل اساسى در ایجاد واکنشهاى نابهنجار تعارض روانى است.

 

          مکانیسم این تغییرات چیست؟

 

          رابط بین عواطف و امعاء و احشاء، دستگاه عصبى خودکار یا اعصاب نباتى است که شامل اعصاب آوران و وابران مى باشد.

 

          این دستگاه دو قسمت دارد   شاخه سمپاتیک    شاخه پارا سمپاتیک

          دستگاه عصبى سمپاتیک از قسمت وسطى نخاع و پارا سمپاتیک از قسمت تحتانى و نیز ساقه مغز سرچشمه مى گیرند و به همه اعضاى بدن همانند ریه، قلب، معده، کلیه ها و ... فرستاده مى شوند. این اعصاب دوگانه مخالف یکدیگر فعالیت مى کنند.

 

          مکانیسم سمپاتیک:

 

          تحریک سمپاتیک همان تأثیرى را ایجاد مى کند که تزریق ادرنالین در خون دارد یعنى موجب ازدیاد ضربان قلب، بالا رفتن فشار خون، افزایش سرعت تنفس و افزایش جریان خون به عضلات دست و یا.

 

          مکانیسم پارا سمپاتیک:

          پارا سمپاتیک واکنشهایى کاملاً مخالف فعالیتهاى سمپاتیک نشان مى دهد و در اصل، فعالیتهاى پارا سمپاتیک تعادل حیاتى موجود زنده را تضمین مى کند.

 

          جزئیات چگونگى کار دستگاه خود مختار اعصاب در ایجاد اختلالات روان تنى در بعضى از بیماریها آشکار است و در بعضى غیر آشکار و نامعلوم است. که آیا در اثر پرکارى یکى از سیستمهاست یا علت دیگرى دارد. همانند اختلالات نابهنجارى مربوط به دستگاه گردش خون، بیماریهاى فشار خون، میگرن و ...

 

          براى مثال میگرن به سبب تحریک اعصاب دستگاه سمپاتیک ایجاد مى گردد و منجر به انبساط رگهاى خونى مغز مى شود که درد حاصله از این فعل و انفعالات معمولاً یک طرفه یا دو طرفه است.

 

          متخصصین به این نتیجه رسیده اند که بیماران مبتلا به میگرن افرادى وسواسى و مضطرب هستند که میل دارند همرنگ جماعت شوند که به همین دلیل عناد و مخالفت خود را بوسیله سرکوب و انکار کنترل مى کنند.

 

          همین طور بیماریهایى همچون تنگى نفس یا آسم اگر سبب آن اختلال روان تنى باشد یا واکنشهاى پوستى که شامل التهاب با علل عاطفى: بعضى از انواع اگزما، جوشهاى پوستى که نتیجه عواطف سرکوب شده و یا احساس عناد به دیگران و یا اضطراب است که در این بیماران زیاد دیده شده است همین طور واکنشهاى استخوان و عضلانى مثل التهاب مفاصل (آرتیت ها) که علت آن تا حدودى هیجانى یا عاطفى تشخیص داده شده است.

 

          همین طور واکنشهاى داخلى چون زخم معده، زخم روده و بى اشتهایى که منشاء روانى دارند و اختلالات سایر دستگاههاى دیگر.

 

          خلاصه مى توان گفت که با وجود اعمال طبیعى سلسله اعصاب مرکزى در موارد زیادى دیده شده است که اختلالات چندى در اعضاى مختلف بدن پیدا مى شود که نقش عوامل روانى و اثر متقابل جسم و روان را براى ما آشکار مى کند.

 

          این کشفیات بهترین و عینى ترین استدلال بر ارتباط تنگاتنگ بین روح و جسم انسان است که در دین اسلام بیش از 1400 سال قبل به آن به شکل دقیق اشاره نموده است که روایت آن را در ابعاد روح مفصلاً بیان خواهیم کرد.

 

ابعاد و جلوه هاى روح

  روح به سهم خود داراى ابعادى است که باید به آن توجه کرد:

 

                                      ی بُعد عقلى (ذهنى بینشى)

 

          ابعاد روح      ¯ بُعد قلبى (عاطفى گرایشى)

               î بُعد عملى (ارادى کنشى)

          این سه جنبه روح کاملاً با هم ارتباط دارند همانطور که در حدیث آمده:

          لا معرفة بلا عمل ولا عمل بلا معرفة

 

          العقول أئمة الافکار والافکار أئمة القلوب والقلوب أئمة الحواس والحواس أئمة الاعضاء

 

          رأس این رابطه را عقل و پایان آن در جسم که عضلات حرکتى هستند تشکیل مى دهد خود این رابطه در پنج مرحله بسیار دقیق و علمى و زیبا بیان شده است و راندمان فعالیت هماهنگ روح و جسم را نیز بیان کرده است.

 

          الف: بُعد عقلى روح

 

          تعریف بُعد عقلى: عقل استعداد درک و تمییز و تشخیص، مقایسه و پیش بینى انسان است.

 

          انسان به عنوان موجودى که مى تواند از رفتار خودآگاه باشد و از نیروى تفکر برخوردار است در سطح وسیعى تحت تأثیر نفوذ جنبه عقلانى شخصیت خود قرار مى گیرد.

 

          جنبه هاى اجتماعى و عاطفى انسان یعنى کسب مهارتهاى اجتماعى و ابراز عواطف و کنترل آن با استفاده از نیروى عقل صورت مى گیرد. لذا جنبه عقلانى شخصیت آدمى از اهمیت زیادى برخوردار است.

 

          اسلام بیش از سایر مکاتب و نظامهاى فکرى روى عقل و خرد و عاقلانه عمل کردن اصرار مىورزد و بر مشاوره، اندیشیدن و تفکر تأکید مى کند که نشانه اهمیت جنبه عقلانى انسان در این مکتب عظیم است.

 

          عقل در نظر قرآن:

 

          (فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله واولئک هم الولو الالباب)[11].

 

          از این آیه مشخصات زیر براى عقل به دست مى آید.

 

          1 ـ استماع که مقدمه شناخت است.

 

          2 ـ قدرت تشخیص حق از باطل.

 

          3 ـ تبعیت از بهترین.

 

          (ویجعل الرجس على الذین لا یعقلون)

 

          پلیدى نتیجه عدم تعقل است.

 

          (ان شر الدواب عند الله الصمم البکم الذین لا یعقلون)

 

          بدترین چهارپایان کسانى هستند که تعقل نمى کنند!!

 

          عقل از نظر روایات:

 

          پیامبر در وصف مؤمن مى فرماید: «العقل دلیله» عقل راهنماى انسان مؤمن است. «انما یدرک الخیر کله بالعقل ولا دین لمن لا عقل له» که همانا رسیدن به خیر و سعادت بوسیله عقل است و کسى که فاقد عقل است فاقد دین نیز مى باشد لذا شرط دیندارى برخوردارى از عقل است.

 

          حضرت على (علیه السلام):  العقل اصل العلم وداعیة الفهم

 

            عقل اساس دانش است و وسیله فهمیدن است

 

          حضرت على (علیه السلام):  العقول أئمة الافکار ...

 

و عقلها پیشوایان افکارند و افکار پیشوایان قلبهایند و قلبها رهبران حواسند و حواس رهبران اعضاى بدن هستند.

 

          حضرت على (علیه السلام): عقل باز دارنده زشتیها و فرمان دهنده به نیکیهاست.

 

          در روایات دیگر:

 

          امام صادق (علیه السلام)      : من کان عاقلاً کان له دین

 

         : عقل نور است.

 

             : عقل مهار کننده جهل و نادانى است.

 

             : عقل فرستاده حق است.

 

          خلاصه دیدگاه اسلام درباره عقل و وظایف آن عبارت است از:

 

          1 ـ مسئولیت ادراک حق از باطل

 

          2 ـ تشخیص و فهم حق

 

          3 ـ پیروى از حق

 

          4 ـ یادآورى و تذکر

 

          5 ـ آشنایى با خوبیها و بدیهاى اخلاق است.

 

          به تناسب رشد عقلى بعد عاطفى و بعد ارادى نیز رشد مى کند.

 

          فلاسفه عقل را به دو بخش تقسیم کرده اند.

 

1) عقل نظرى: که بعد ادراکى عقل را مى رساند که در برخورد با پدیده ها سود و زیان ـ زیبایى و زشتى ـ سلامتى

و خطر و ...

 

به این گونه قضاوتها و بررسى ها چون در ذهن صورت مى گیرد اصطلاحاً حکمت نظرى مى گویند که هر انسانى این خاصیت را به طور فطرى داراست (ونفس وماسواها والهمها فجورها وتقواها)[12].

 

سوگند به نفس و به آن که آنرا آفرید و بدیها و نیکى هاى آن را به وى الهام نمود.

 

2) عقل عملى: این بخش در برخورد با امور به تدبیر و چاره اندیشى امور مى پردازد و در عمل راهنماى انسان به سوى نیکى ها و بازدارنده او از بدیهاست که به آن حکمت عملى یا اخلاق نیز مى گویند. وهدینا النجدین

 

چگونگى فعالیت عقل

 

          بدین ترتیب است که نتایج حاصل از تفکر را با استفاده از نیروهاى خود مورد بررسى و قضاوت قرار مى دهد. (که کار عقل نظرى است)

 

          سپس راه و روش برخورد با آن را به شخص نشان مى دهد. (که کار عقل عملى است)

 

اهمیت عقل

 

          علاوه بر موارد ذکر شده عقل اهمیت زیادى در تعدیل و تهذیب و تزکیه بُعد قلبى و بُعد ارادى آن دارد. در تکالیف الهى عقل مخاطب حقیقى است و به واسطه عقل انسان مستحق عقاب و ثواب مى شود و به وسیله عقل است که حجّت بر آدمى تمام مى شود.

 

          با کمال عقل انسان کامل مى شود و با رکود آن انسان سقوط مى کند لذاست که سرنوشت آدمى به دست عقل است زیرا سعادت و شقاوت او از رشد و رکود عقل منشاء مى گیرد.

 

نشانه هاى عقل کامل

 

          1 ـ عاقل باطل را کنار مى زند.

 

          2 ـ تفکر راهنماى عاقل است و سکوت آرامش عقل.

 

          3 ـ عاقل مالک زمام نفس خود است.

 

          4 ـ عاقل اشیاء را در جایگاه خودش قرار مى دهد.

 

          5 ـ عاقل پند مى گیرد و از یک درز دو بار گزیده نمى شود.

 

          6 ـ عاقل کردار و گفتارش مطابق هم است.

 

          7 ـ عاقل استبداد نظر ندارد.

 

          8 ـ عاقل هیچگاه لحظه اى و نفسى را در کار غیر مفید تلف نمى کند.

 

          9 ـ عاقل کسى است که در جهت اطاعت پروردگار خود به مخالفت با نفس خود بپردازد.

 

          10 ـ هر عمل عاقل تجربه و ورزیدگى است.

 

          11 ـ عقل کامل از بین برنده طبیعت زشت است.

 

          12 ـ ثمره عقل اعتدال است.

 

          13 ـ ثمره عقل ناخشنودى از دنیاست (که منظور ترک دنیا نیست) و سرکوبى هواى نفس است.

 

          14 ـ عاقل به وسیله تواضع اوج مى گیرد و مقام پیدا مى کند ولى جاهل با تکبر خود را کوچک و خوار مى سازد (کوچک مى شود)

 

عوامل رشد عقل و عوامل رکود آن

 

          الف: عوامل رشد

 

          1 ـ علم و تجربه

 

          2 ـ تفکر و تدبیر

 

          3 ـ پیروى از حق

 

          4 ـ رفع موانع تعقل و تفکر نظیر زیاد سخن گفتن و فشار آوردن به عقل

 

          5 ـ در خواست رشد و کمال عقل از خداوند، با در نظر داشتن راههاى طبیعى

 

          6 ـ دورى از حرام و انجام فرائض (ما اخلص عبدٌ لله عزّ وجلّ اربعین صباحاً الاجرت ینابیع الحکمة من قلبه على لسانه)

 

          7 ـ تواضع، حضرت رسول(صلى الله علیه وآله): «تواضع موجب فزونى حکمت است».

 

          حضرت کاظم(علیه السلام) از لقمان: «تواضع للناس تکن اعقل الناس».

 

          رشد بُعد عقل بى پایان است زیرا پیامبر هم مى فرماید و از خدا مى خواهد (قل ربّ زدنى علماً).

 

          ب: عوامل رکود یا نقصان عقل

 

          1 ـ جهل: که نتیجه عدم به کارگیرى عقل است.

 

          2 ـ عشق منفى: غیر حقیقى یا مجازى (شهوتها) که کشش حیوانى است.

 

          قد خرقت الشهوات عقله واماتت الدنیا قلبه من عشق شیئاً اعشى بصره وامرض قلبه.

 

          3 ـ فقر و تنگدستى.

 

          4 ـ گناه. «من قارف ذنباً فارقه عقلاً لا یرجع الیه ابداً» حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)

 

          5 ـ استبداد رأى.

 

          6 ـ خودپسندى (عُجب).

 

          7 ـ تکبّر (خود بزرگ بینى بى جا).

 

          8 ـ مزاح بى مورد و سوء ادب.

 

          9 ـ فشار بیش از اندازه به عقل. «اذا اکره العقل عمى»

 

          10 ـ شُرب خمر (شرابخوارى).

 

بُعد قلبى روح

 

          قرآن کریم از قلب به عنوان محلى براى کلیه فعالیتهاى اساسى روانى مانند تعقل، بصیرت، معرفت که بسیارى از هیجانات و احساسات از قبیل مهر و کینه، شقاوت، وحشت، امید، اطمینان، شادى، اندوه، خشم، محبت و نفرت، علاقه و امور از این قبیل که جزو جنبه عاطفى شخصیت آدمى قرار دارند و بیمارى و سلامتى روانى هم در آن منعکس مى شود. قلب مى تواند تزکیه و کمال یابد و شخص را سعادتمند کند و یا رو به انحطاط رفته و نگون بخت سازد.

 

          مهمترین بُعد بعد از عقل همان بُعد قلبى روح ست که مرکز عواطف و گرایشهاى انسان است. نیت ها و انگیزه هاى رفتار را در این بُعد باید جستجو کرد چون محتواى هر رفتار و عمل در نیت است.

 

          جنبه عاطفى شخصیت انسان از چند جهت اهمیت دارد:

 

          1 ـ این جنبه بسیار پیچیده است هم زمینه فیزیولوژیکى دارد و هم با زمینه عقلانى و اجتماعى انسان ارتباط نزدیک دارد.

 

          2 ـ عواطف به عنوان انگیزه هاى نیرومند، انسان را به تلاش و کوشش وامى دارد.

 

          3 ـ تاریخ نشان داده که آدمى بیشتر تحت تأثیر عواطف قرار دارد تا زیر نفوذ عقل.

 

          4 ـ رشد عاطفى انسان به صورت بروز عواطف و کنترل آنها ظاهر مى گردد.

 

          5 ـ قلب واسطه میان عقل و عمل است و بین این دو مرکزیت دارد.

 

بُعد قلبى در قرآن

 

          1 ـ دل محل مروت و مهربانى است. (27 سوره حدید)

 

          2 ـ دل محل شقاوت و سختى است. (159 آل عمران)

 

          3 ـ دل زنگار برداشته و تیره مى شود. (14 مطففین)

 

          4 ـ دل لانه وحشت است. (151 آل عمران)

 

          5 ـ دل ممکن است موجب اطمینان شخص شود. (28 رعد)

 

          6 ـ دل ممکن است محل تعقل و بصیرت باشد. (46 حج)

 

          7 ـ دل ممکن است بیمار گردد. (10 بقره)

 

          8 ـ دل مى تواند وسیله کسب معرفت باشد. (179 اعراف)

 

          9 ـ دل مى تواند هم محل خیر و هم محل شر باشد (70 انفال)

 

          10 ـ دل محل انعکاس نیت آدمى است. (51 احزاب)

 

          11 ـ دل داراى اختیار و مسئولیت است. (5 احزاب)

 

          12 ـ دل مى تواند محل ایمان باشد. (22 مجادله)

 

          با توجه به آیات فوق دل یا قلب در بعد روانى منشاء تمام رفتارها، اندیشه ها، احساسات هیجانات و نیّات و به طور کلى کلیه فعل و انفعالات روانى اعم از مثبت و منفى (خیر و شر) است.

 

          در صورتى که قلب از نیروهاى مثبت موجود در روان مانند عقل و اندیشه و غیره... براى تأمین نیازها استفاده نماید، ماهیت و محتواى آن پاک و بى آلایش مى گردد و به همان نسبت شخص را از ابتلا به بیماریهاى روانى در امان مى دارد.

 

          در صورت عدم استفاده از این نیروها گرایش به سوى نیروهاى منفى موجود در روان پیدا کرده دچار انواع بیماریهاى روانى مى گردد و موجبات انحراف و سقوط خود را فراهم مى آورد.

 

          امام صادق (علیه السلام) معیار سلامت قلب (قلب سلیم) را چنین مى فرماید:

 

          «الذى یأتى ربه ولیس فیه احدٌ سواه وکل قلب فیه شک أو شرک فهو ساقط وما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه».

 

          بعد قلبى نیز محدودیت رشد ندارد.

 

          «لا تسعنى سمائى ولا ارضى ولکن یسعنى قلب عبدى المؤمن»

 

          آسمان و زمینم گنجایش مرا ندارد اما قلب بنده مؤمن من گنجایش مرا دارد.

 

عوامل رشد و عوامل رکود و قساوت قلب

 

          الف: عوامل سلامت و رشد قلب:

 

          1 ـ رشد عقل: از طریق تفکر، عاقبت اندیشى، مباحثه علمى و معاشرت با اهل معرفت.

 

          2 ـ دورى از خطا و گناه: از طریق کم کردن خطا، طلب آمرزش، تقوى

 

          3 ـ بسیار به یاد خدا بودن: از طریق دعا، به یاد مرگ بودن، استمرار در عبادت، موعظه، تلاوت و تدبر در قرآن.

 

          4 ـ بُعد اجتماعى: از طریق عواملى مانند مهربانى با دوستان، رسیدگى به بینوایان، معاشرت با اهل خیر، امر به معروف و نهى از منکر.

 

          5 ـ خشنودى از خدا و توکل بر او.

 

          6 ـ زهد و قناعت.

 

          7 ـ استفاده از لحظات نشاط آور: ان للقلوب شهوةً واقبالاً وادباراً فأتوها من قبل شهوتها فاذا اقبلت فاحملوها على النوافل واذا ادبرت فاقتصروا بها على الفرائض.

 

          ب: عوامل قساوت و رکود قلب:

 

          1 ـ گناه: هیچ چیز براى قلب خطرناکتر از گناه نیست. تأثیر گناه بر دل از تأثیر کارد بر گوشت مؤثرتر است. تکرار گناه مرض آلودگى قلب را پیش مى آورد.

 

          2 ـ مشغول شدن به دنیا: غرق شدن در ناز و نعمت هاى دنیایى، استماع لهو و لعب، همنشینى با اهل دنیا.

 

          3 ـ ترک نماز جمعه از روى لاابالى گرى.

 

          4 ـ مجادله با احمق و نادان.

 

          5 ـ خصومت و درگیرى با دوستان که باعث رشد درخت نفاق در دل است.

 

          6 ـ بسیار خندیدن.

 

          7 ـ بسیار سخن گفتن جداى از یاد خدا.

 

          8 ـ آرزوهاى دور و دراز در دنیا.

 

          9 ـ فراهم آوردن زمینه طمع. ایاکم واستشعار الطمع فانه یشوب القلب شدة الحرص ویختم على القلوب بطابع

حُب الدنیا.

 

بُعد ارادى روح

 

          تعریف اراده:

 

          اراده قدرت اجرایى فرداست که بیشتر در اختیار دل قرار دارد به طورى که اگر دل شخص چیزى را طلب کند به وسیله این عامل اجرایى سعى مى نماید آن را به دست آورد عملکرد اراده بستگى به محتواى دل دارد.

 

          وجود اراده در همه افراد انسان، فطرى بودن آن را ثابت مى کند.

 

          بُعد ارادى ملاک امتیاز انسان از سایر موجودات است و جلوه و تحقق دو بُعد عقلى و قلبى روح است. عمل انسان نتیجه شکل یافتن اراده اوست. رشد بُعد ارادى مانند دو بعد دیگر عقلى و قلبى حد و مرزى ندارد تا آنجا که خدا مى فرماید (عبدى اطعنى اجعلک مثلى أقول للشىء کُن فیکون تقول للشىء کُن فیکون). این رشد تا آنجا مى رسد که خدا مى فرماید: بنده من مى تواند از راه اطاعت به اراده اى همانند اراده من مى رسد.

 

سرنوشت در گروه عمل

 

          آیات بسیارى در قرآن آمده که نشان دهنده تعیین کننده بودن عمل در سرنوشت انسان است از جمله:

 

(لَیْسَ لِلاِنْسانِ الاّ ما سعى).

 

(اِنَّما تجزون ما کنتم تَکْسِبُونَ)

 

عوامل رشد دهنده اراده و عمل:

 

          1 ـ تقوى (انما یتقبل الله من المتقین) (قرآن کریم)

 

          2 ـ عمل کردن و دورى از کوتاهى و سستى در کار «من یعمل یزدد قوةً ومن یقصّر فى العمل یزدد فترةً» (على (علیه السلام))

 

          3 ـ استمرار و تداوم کار در حالت نشاط و کسالت «یا بنى اوصیک ... بالعمل فى النشاط والکسل» (على (علیه السلام))

 

          4 ـ به اندازه توان عمل کردن «یا ایها الناس خذوا من الاعمال ما تطیقون» (رسول اکرم(صلى الله علیه وآله))

 

«قلیل تدوم على أرجى من کثیر مملول منه» (على (علیه السلام))

 

          5 ـ از کم شروع کرده و به تدریج افزودن

 

          6 ـ اخلاص در عمل

 

          7 ـ عمل کردن بیش از سخن گفتن

 

          8 ـ اخلاق حسنه داشتن و مدارا کردن با مردم

 

          9 ـ صبر و بردبارى

 

          10 ـ یقین داشتن

 

          11 ـ علم و عقل داشتن

 

          12 ـ عمل کردن براى خدا

 

          13 ـ عمل در راه دین

 

          14 ـ پیروى از حق

 

عوامل تضعیف کننده عمل و اراده

 

          1 ـ تقوا نداشتن

 

          2 ـ ضعف اخلاقى

 

          3 ـ ضعف در علم و عقل

 

          4 ـ بردبارى نداشتن

 

          5 ـ شرک ورزیدن به خدا

 

          6 ـ اذیت والدین و عاق والدین شدن

 

          7 ـ فرار از جنگ

 

          8 ـ عدم کنترل زبان

 

          9 ـ اصرار بر گناه

 

          10 ـ شک و دودلى

 

          11 ـ یقین نداشتن

 

          12 ـ کوتاهى و سستى در کارها

 

          13 ـ پیروى از هواى نفس و تبعیت از باطل و عدم پیروى از عقل و حق

 

بهترین عمل

 

          سخت ترین آن

 

          با اکراه ترین آن بر نفس

 

          آنچه که در راه خدا باشد

 

          با دوام ترین آن

 

          نماز در اول وقت

 

          احسان به والدین

 

          انصاف با مردم و مواساة با برادر مؤمن

 

          ذکر خداوند

 

          آسایش مردم از زبان انسان

 

          خوشحال کردن مؤمن

 

          توکل بر خدا و رضا به قضا و قدر الهى

 

          درست ترین و محکم ترین آن

 

          صدقه جاریه

 

          علمى که از آن سود برده شود

 

          فرزند صالح تربیت کردن

 

ارزش عمل

 

          عمل، شرافت نزد خداست.

 

          عمل، رسیدن به هدف است.

 

          عمل، موجب تحصیل ثواب است.

 

          عمل، شعار مؤمن است.

 

          عمل انسان کاملترین پشتوانه و خلف براى انسان است.

 

          عمل، راه رسیدن به خوشبختى است.

 

          عمل، توشه آخرت است.

 

          عمل، موجب آسایش و نعمت است.

 

          عمل، رشد دهنده انسان است.

 

          اعمال پایدار پس از مرگ: صدقه جاریه و علمى که از آن سود برده شود و فرزند صالح است.

 

          عمل صالح تنها همراه انسان است.

 

          عمل با ارزش عمل مداوم و با استمرار است.

 

          عمل صالح ضد ترس و اندوه است.

 

          عمل صالح همراه با ایمان زندگانى دنیا را خوش و با سعادت مى کند.

 

          عمل صالح همراه با ایمان موجب مى شود تا خداوند سیئات را به حسنات تبدیل نماید.

 

          عمل صالح همراه با ایمان پدید آورنده محبت است.

 

          عمل صالح همراه با ایمان مستوجب جانشینى و خلافت خدا بر زمین است.

 

          عمل صالح همراه با ایمان کفاره گناهان است.

 

          عمل صالح همراه با ایمان موجب خروج از ظلمت به نور است.

 

          عمل صالح همراه با ایمان مانع زیان کارى انسان است.

 

اعمالى که باید اجتناب شود

 

          1 ـ عملى که مخفیانه انجام شود و آشکار آن باعث شرمندگى باشد.

 

          2 ـ عملى که اگر از مرتکب آن سؤال شود آن را انکار کند یا نسبت به آن عذرخواهى کند.

 

          3 ـ عملى که موجب نفرت است.

 

          4 ـ عملى که موجب شرّ است.

 

          5 ـ عملى که موجب شود تا قیامت وزرى را به دوش بکشى.

 

3 ـ استعدادهاى انسان

 

          انسان موجودى پیچیده و داراى استعدادهاى گوناگون مى باشد تمام این استعدادها در جهت نیل به درک جهان و رشد و تربیت انسان است.

 

          از جمله این استعدادها مى توان بطور خلاصه به مواد ذیل اشاره کرد:

 

                   * استعداد خود آگاهى:

 

          انسان با یک نوع آگاهى حضورى، بى پرده و مانع خود را مى بیند، که این مقدمه عرفان و شناخت خداست که همان شهود باطنى است همانطور که آمده من عرف نفسه عرف ربه.

 

                   * استعداد هدفدارى یا معنى جویى:

 

          انسان دنبال هدف است. صرف نظر از نوع هدف که ممکن است پست یا عالى باشد. نمونه آن این است اگر مطلبى گفته شد که انسان احساس کرد بى معنى است از آن مى گریزد.

 

                   * استعداد خلاقیت و آفرینندگى:

 

          همانطور که خدا خلاّق عظیم است انسان هم مى تواند به درجاتى آنقدر رشد کند و به جایى برسد که اراده خدایى پیدا کند.

 

                   * استعداد آرمان خواهى:

 

          در این استعداد هم هدفدارى وجود دارد هم یک ارزش بالاتر. انسان به طور مداوم پى گیر اهداف بالاتر است. انسان دنبال کمالات بالاتر و نهایتاً دنبال کمال مطلق مى باشد.

 

                   * استعداد خیرخواهى:

 

                   * استعداد زیبایى گرایى:

 

          همانطور که آمده: (إنَّ الله جَمیلٌ یُحبُّ الْجَمال) مبین استعداد زیبایى گرایى است. اما ملاک زیبایى چیست؟ در پول، زن، علم در اینجا دیدگاهها متفاوت است. اما نفس زیبایى گرایى در وجود انسان هست. انسان باید زیبایى را در خدا ببیند و سایر زیبایى ها را در آن راستا ارزیابى کند.

 

                   * استعداد عشق و پرستش:

 

          انسان دنبال چیزى است که در آن محو شود و این چیز در بالاترین نوع آن عشق شدید به خداست. (اَشَدُّ حُبَّاً لِللّهِ)

 

                   * استعداد وجدان اخلاقى:

 

          انسان خوبى و بدى، ظلم و عدل را وجداناً درک مى کند. دروغ و صداقت را در وجدان خود مى یابد. از این مسئله به وجدان اخلاقى تعبیر مى شود همان طور که معنى خود «وجدان» نیز «یافتن» است.

 

                   * استعداد خود نگهدارى (مالکیت نفس):

 

          خویشتن دارى و صیانت نفس از جمله فطریات اصیل انسان است.

 

          درک تمامى این استعدادها جهت نیل و دستیابى به مسیر تکاملى انسان ضرورت دارد.

 

          در ادامه بحث شناخت موضوع تربیت (انسان شناسى) به محور 4 مى پردازیم که عبارت است از:

 

4 ـ امکانات رشد و تکامل انسان

 

این امکانات بر دو نوعند:      1 ـ امکانات عمومى

 

                                                                   2 ـ امکانات ویژه (خاص)

 

          * امکانات عمومى:

 

          این امکانات جهت همه مهیاست نه جهت قشر خاص.

 

          امکانات عمومى دو قسم هستند امکانات درونى و بیرونى. کلیه ابعاد و استعدادهاى انسان نظیر عقل قلب ... امکانات عمومى هستند که در روز قیامت باید حساب کاربرد آنها را پس بدهیم. همانطور که در آیه آمده: (اِنَّ السَّمْعَ والْبَصَرَ وَالفُؤاد کُل اُولِئکَ کانَ عَنْهُ مَسْئُولاً).

 

          عمر و جوانى، سلامت همه از استعدادهاى درونى هستند که انسان باید در جهت رشد و تکامل خود از آنها بهره گیرد.

 

          امکانات بیرونى: مثل طبیعت همان طور که در آیات ذیل آمده:

 

          (سَخَّرَ لَکُمْ ما فِى الاَرْضِ جمیعاً)

 

          (وَاَسْبَقَ لَهُ نعمَهُ ظاهِره وَباطِنَه)

 

          (وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوها)

 

          آیه مهمى که در این زمینه آمده مورد سؤال قرار گرفتن انسان در زمینه این نعمت ها و امکان است. (لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذ عَنِ النَّعِیم). اما چه نعمتى؟ در روایت آمده این همان نعمت رهبرى و ولایت است همان طور که در سوره مائده آمده: (اَلْیَومَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینى وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى...) و اتمام نعمت در واقع همان ولایت و رهبرى مى باشد.

 

          قرآن، قانون، شریعت از امکانات عمومى رشد انسان هستند.

 

          * امکانات ویژه (خاص):

 

          نظیر امدادهاى غیبى که فقط جهت پاره اى از بندگان و مؤمنین خالص مهیا مى باشد. کلاً این امکانات ویژه مؤمنین مى باشد و آیات ذیل بر آن گواهى مى دهند.

 

          (وَالَّذینَ امَنُوا زَادَهُمْ هُدى)

 

          (وَالَّذینَ جَاهَدُوا فینَا لَنَهْدِیَّنَهُمْ سُبُلَنا)

 

          (اِنْ تَنْصُرُوا اللهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتُ اَقْدامَکُمْ)

 

          (لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاَزیدَنَّکُمْ)

 

*  *  *

 

5 ـ قوانین و سنتهاى حاکم بر رفتار و سرنوشت انسان

 

          ما اگر خود را شناختیم ولى روابط، قوانین و سنن حاکم را درک نکردیم نمى توانیم پیش برویم. اما این قوانین چه هستند؟

 

          * محدودیت اختیار:

 

          اختیار انسانى به دو چیز محدود است یکى حدود تکوینى مثل اینکه من نمى توانم پرواز کنم چون تکویناً جاذبه هست. دیگرى محدودیت تشریعى که قانون مرا محدود مى کند مثل اینکه اسلام اجازه نوشیدن آب آلوده یا گوشت خوک و ... را نمى دهد.

 

          * سرنوشت در گرو عمل است:

 

          (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَیْراً یَرَهُ وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرّاً یَرَهُ)

 

          (نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَاثَارَهُمْ) از این آیه نتیجه مى شود که انسان باید به آثار و پیامدهاى عمل نیز توجه داشته باشد.

 

          * اصل رحمت:

 

          رَحْمَتى وَسَعَتْ کُلَّ شَىء: البته گاهى شدت گرفتن نیز لطف و رحمت است مثل تنبیه فرزند توسط پدر.

 

          * اصل امتحان و آزمایش الهى:

 

          امتحان در کلیه مراحل تکلیف انسان است در خوبیها و بدیها (وَنَبْلُوَکُمْ بِالْخَیْرِ والشَّرّ فِتْنَة) (هُوَ الَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ اَیُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً)این امتحان جهت تکامل و رشد دادن انسانهاست.

 

          * مسئول بودن انسان:

 

          همان طور که در سوره احزاب آمده: (اِنَّا عَرَضْنَا الاَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَاشْفَقْنَ منها فَحَمَلَهَا الاِنْسَانُ) بیانگر مسئول بودن انسان است که از آن به امانت خدایى تعبیر شده است.

 

          * تناسب مسئولیت ها و امکانات:

 

          انسان به اندازه مسئولیت ها و امکانات داده شده مورد سؤال قرار مى گیرد.

 

          (لا یُکَلّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَهَا)

 

          (لا یُکَلّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ ما اتاها)

 

          * آمیختگى تلخى ها و شیرینى ها در دنیا:

 

          لذت کامل در دنیا وجود ندارد: (اِنَّ مَعَ العُسْرِ یُسْراً)

 

          (لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسَانَ فى کَبَد) = تعب، زحمت، جان کندن

 

          (یا اَیُّهَا الاِنْسَان اِنَّکَ کادِحٌ اِلى رَبِّکَ کَدْحاً فمُلاقِیه)

 

          که کَدْح همان تلاش بسیار زیاد است.

 

          * درگیرى دائمى حق و باطل:

 

          درگیرى در عرصه هاى مختلف با نَفْس، جامعه و طبیعت وجود دارد حتى در جامعه امام زمان نیز وجود دارد ولى نهایتاً پیروزى با حق است.

 

          (اِنَّ البَاطِلَ کانَ زَهُوقاً)

 

          * آرامش واقعى در توجه به خدا:

 

          (اَلا بِذِکْرِ الله تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب) حقیقت ذکر توجه به خداست.

 

          * دنیا کشتزار و گذرگاه است:

 

          (الدُّنْیَا مَزْرَعَةُ الاخِرَةَ) مرگ تحول است.

 

          (اِنَّ الدَّارَ الاخِرَةَ لَهِىَ الحَیَوانِ)

 

          * اجراى امور از راه علل و اسباب:

 

          (اَبَى الله اَنْ یُجْرِىَ الاُمُورَ اِلاّ بِاَسْبَابِهَا)

 

          * سنت هاى خدا تحویل و تبدیلى ندارد:

 

          (وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَحْوِیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِیلاً)

 

          * تغییر وضع در جامعه منوط به تغییر وضع افراد است:

 

          (اِنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْم حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ)

 

          * از بین رفتن قضا و قدر بوسیله اعمالى مثل دعا یا صله رحم:

 

          (اِءْمَنُوا اَمْوَاجَ الْبَلاَءِ بِالدُّعَاءِ)

 

6 ـ شناخت موقعیت وجودى انسان

 

          وجود انسان به قدرى ارزشمند است که در قرآن از او به عنوان «خلیفة الله» نام برده شده است (اِنّى جاعِلٌ فِى الأرْضِ خَلِیفَه).

 

          انسان اشرف مخلوقات براى سایر کائنات هدف مى باشد همان طور که در حدیث قدسى آمده است که: «اى فرزند آدم من همه اشیا را براى تو آفریدم و تو را براى خودم» «خَلَقْتُ الأشْیَاءَ لاَِجْلِکَ وَخَلَقْتُکَ لاَِجْلى» انسان حلقه وصلى است براى جهان و خدا (برتر از جهان و پایین تر از خدا).

 

          انسان یگانه موجودى است که امانت خدا را پذیرفت (اِنَّا عَرَضْنَا الاَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَاتِ وَالاَرْضِ فَابَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا فَحَمَلَهَا الاِنْسَان).

 

7 ـ مراحل رشد انسان

 

          در برنامه تربیتى باید مراحل رشد انسان در نظر گرفته شود.

 

          مثلاً براى کودکى و نوجوانى در روایت سه مقطع و مرحله در نظر گرفته شده که مقطع اول تا 7 سالگى است که در این سن کودک امیر است و پادشاه مقطع دوم که تا 14 سالگى که بنده مى باشد. مقطع سوم تا 21 سالگى است که وزیر و مشاور است که هر یک از این مفاهیم پادشاه، بنده، وزیر، تعبیر رمزى است از واقعیت هر مرحله که شیوه و ابزار تربیت نیز در آن نهفته است به عنوان مثال مى توان در برابر این سه مرحله مفاهیم 1 ـ غیر قابل بازخواست و آزاد. 2 ـ قابل تأدیب و تعلیم و اجبار. 3 ـ قابل رشد بوسیله مشاوره و راهنمایى که ابزار آن کاملاً واضح و روشن خواهد بود.

 

          مراحل رشد دیگرى را بر مقیاس نفس، قرآن مطرح مى کند. 1 ـ مرحله نفس اماره. 2 ـ مرحله نفس لوامه. 3 ـ مرحله نفس مطمئنه. که قبلاً به آن اشاره شد.

 

          مراحل رشد طبیعى را نیز در قرآن دیدیم که بر اساس خصوصیات هر دوره برشمردیم: کودکى اول، کودکى و جوانى، میان سالى، پیرى.

 

8 ـ نیازهاى واقعى انسان

 

          جهت تمایز نیازهاى کاذب از نیازهاى واقعى، شناخت لازم است، شناخت نیازها و تأمین آنها در رشد انسان نقش بسزایى دارد. این نیازهاى کلى را مى توان به شکل زیر تقسیم کرد.

 

          نیازهاى کلى در بعد طبیعى: مثل تغذیه، استراحت، پوشاک، ازدواج.

 

          نیازهاى کلى در بعد ادراکى: شناخت صحیح از اشیا و واقعیت ها.

 

          نیازهاى کلى در بعد قلبى: توجه به معبود و معشوق حقیقى که همان خدا مى باشد.

 

          نیازهاى کلى در بعد ارادى: انجام عمل صالح یکى از نیازهاى بعد ارادى است که آن را مى طلبد.

 

9 ـ عوامل رشد انسان

 

          عوامل رشد به دو دسته عمده تقسیم مى شوند: عوامل اختیارى و عوامل غیر اختیارى

 

          * عوامل غیراختیارى:

 

          مثل خانواده، وسایل ارتباط جمعى، مدرسه، جامعه، طبیعت با تمام جلوه هایش.

 

          * عوامل اختیارى:

 

          این همان عامل اراده و خواست انسان است که در رشد تعیین کننده است.

 

          عواملى که اراده را شکل مى دهند بینش انسان، محبوبها و مبغوض ها مى باشد. اراده مى تواند تمام عوامل غیر اختیارى را نیز تحت الشعاع قرار دهد.

 

10 ـ ارزش وجودى انسان

 

          انسان تا ارزش چیزى را نداند نسبت به آن بى اهمیت است. انسان از طرف پروردگار امر به ارزشیابى خود شده است.

 

          امیر المؤمنین (علیه السلام) مى فرماید: هیچ انسانى گناه نمى کند مگر اینکه در خود احساس ضعف و ذلت کند. دانستن ارزش خود بسیار مهم است. مَنْ عَرَفَ نَفْسَه کمْ یُهِنْهَا بِالْفانِیاتِ کسى که نفس خویش را بشناسد آن را با لذات زودگذر کوچک نمى سازد.

 

          محور شناسایى موضوع تربیت (انسان) در اینجا خاتمه مى یابد در محور بعد اهداف تربیت بحث مى شود.

 

رکن دوم از ارکان تربیت:

 

          اهداف تربیت:

 

          ضرورت شناخت اهداف: چون تربیت بر اساس خواست و اراده انسان است و تا شناخت نباشد و هدف را تشخیص ندهد، اراده کارایى ندارد. لذا باید بدانیم که براى چه مى خواهیم خود را تربیت کنیم.

 

          راههاى شناخت اهداف: سه راه عمده جهت شناسایى اهداف وجود دارد که عبارتند از تجربه، عقل، وحى. دو عنصر ابتدایى یعنى تجربه و عقل، کارایى چندانى ندارند. به این دلیل که تجربه با این عمر کوتاه کفاف نمى دهد و عقل هم اگر خود به تنهایى کارساز بود این همه عقلا اختلاف نمى کردند و فرقه گرایى پیش نمى آمد. پس خود صاحب هدف یعنى خداوند مطمئن ترین منبع جهت شناخت اهداف مى باشد که وحى الهى است.

 

          اهداف مرحله اى:

 

          اهداف مرحله اى در هر سه بُعد انسان مطرح است که در خدمت هدف نهایى است.

 

          در بُعد بینشى (عقلى): 1 ـ تعلم 2 ـ تفکر 3 ـ تعقل 4 ـ معرفت

 

          در بُعد گرایشى (قلبى): 1 ـ ایمان 2 ـ تقوا 3 ـ یقین

 

          در بُعد کنشى (عملى): 1 ـ ترک گناه 2 ـ انجام واجبات 3 ـ ترک مکروهات و انجام مستحبات.

 

          هدف نهایى:

 

          کلیه اهداف مرحله اى در خدمت هدف نهایى است که همان لقاء الله است و تنها چیزى که مى تواند به عنوان یک هدف نهایى باشد همان کمال مطلق متجلّى در پروردگار متعال است (وأن ألى ربک المنتهى).

 

          * ممکن الوجودى همانند انسان که افتخار دَم روح الهى دارد مى تواند به مقدارى که قدم در راه کمالات حقیقى (برگرفته شده از مصدر حقیقى کمال) برمى دارد، به کمال مطلق قرب واقعى پیدا کند.

 

          * تنها راه تحقق این قرب حقیقى که در خداگونه شدن[13] و اتصاف به صفات کمالیه متجلّى است همان تسلیم مطلق شدن براى اوست که از طریق استمرار تعبد حاصل مى گردد، و بدون آن انسان به مقام عبودیت نمى رسد.

 

          لذا از این جهت است که تعبد مستمر به عنوان هدف خلقت مطرح شده است. (ما خلقت الجنّ والأنس الا لیعبدون).

 

          * این مقام عبودیت که انسان را به سوى کمال هدایت مى کند و او را از بندگى غیر خدا رها و آزاد مى کند خود عین آزادى انسان است.

 

          (الهى کفى بى عزّا أن اکون لک عنداً وکفى بى فخراً ان تکون لى رباً)

 

          که بار خدایا این عزّت براى من بس است که براى تو بنده باشم و این فخر براى من بس است که تو پروردگار من باشى.

 

          * قرآن کریم به دورترین اهداف و به آنچه که راه رسیدن به آنهاست اشاره مى کند. (یا أیها الانسان انک کادحٌ الى ربک کدحاً فملاقیه).

 

          (فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحاً ولا یشرک بعبادة ربه أحداً).

 

          (واعبد ربک حتى یأتیک الیقین).

 

[1] ـ بقره: 257 .

 

[2] ـ مریم: 96 .

 

[3] ـ بقره: 282 .

 

[4] ـ انعام: 48 .

 

[5] ـ جن: 14 .

 

[6] ـ انبیا: 51 .

 

[7] ـ کهف: 10 .

 

[8] ـ بقره: 186 .

 

[9] ـ مائده: 100 .

 

[10] ـ فجر: 30 ـ 27.

 

[11] ـ زمر: 18 .

 

[12] ـ شمس: 7 ـ 8 .

 

[13] ـ تخلقوا باخلاق الله یعنى خداگونه شوید.